من و این روزهام...

 

 

 

لحظه هایی در زندگی هر انسانی وجود دارد که دوست دارد بنشیند یک گوشه و خودش نیز ناظر بر زندگی اش باشد، گاهی در زندگی شرایطی پیش می آید که اجرای نقش اول شخص حاضر در صحنه هم شهامت می خواهد، هم مهارت و هم دانش که در آن لحظه ممکن است هیچ کدامشان را نداشته باشی یا چگونه استفاده کردن از آنها را فراموش کرده باشی وحتی  نشانه هایی که قرار است راهنمایت باشد را نیز نبینی...

زندگی من و هرکس دیگری پر است از این لحظه ها، و این حس که در آن لحظه ی خاص  نتوانی آنی باشی که باید باشی و گوشت در همهمه ی صداهایی که درگیرت ساخته قدرت تشخیص آنچه باید را، از دست داده باشد و گاهی چشم ت آنچه باید را ندیده باشد و اصلا تو در میان انبوهی از اطلاعات و نشانه ها گم شده باشی و بعد حسرت آنچه از دست داده ای ممکن است تا ابد در دلت بماند...





پ.ن1: و زندگی هر روزمان پر از انتخاب است.
پ.ن2: و اگر اعتماد و اعتقاد به خدایی خدا پر رنگ تر بود، تا به این حد بی تابی و بی قراری چاشنی انتخاب هایم نمی شد.
پ.ن3: ومن نگران انتخاب هایی هستم که ساده از کنارشان گذشتم.
پ.ن4: مثل خیلی از اوقات دیگر، دلتنگ چیزی هستم که نمی دانم چیست...

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٢/٢٧ نظرات () |
زندگی شاید همین باشد..

 

 

 

بچه که باشی، هر روز برایت پر است از کشف های تازه، همینکه می فهمی 1 به اضافه  1 می شود 2 و 3 و 4 تفاوتشان در نوشتن چیست، همین که یاد میگیری تمام آنچه بلد بودی بگویی را بنویسی، گویی دنیای جدیدی را کشف کرده ایی..
لحظه هایت لذت بخش می شود و تو پیش خودت فکر می کنی حالا که بچه ایی و کشف های کوچکت تا به این حد سر شوقت می آورد، اگر بزرگ شوی زندگیت پر می شود از لحظه های مهییج و جذاب، همین می شود که آرزو می کنی بزرگ شوی و به خیالت جهانی را دگرگون کنی..

بزرگ که می شوی، باز روزهایت پر است از کشف های جدید، هر روزت پر می شود از چیزهایی که نمی دانستی و حال می دانی، اما جنس کشفیاتت در بزرگ سالی همیشه طوری نیست که سر شوقت بیاورد، گاهی حتی تا مرز نابودی می کشاندت، گاهی قلبت را به درد می آورد، گاهی تحمل لحظه ها را برایت سخت می کند، گاهی...






پ.ن1: - زندگی همیشه همینقد سخته، یا تا وقتی بچه ایم اینجوری؟
     -همیشه همین طوره...
پ.ن2: دیالوگی از فیلم حرفه ایی که از وقتی شندیم از ذهنم بیرون نرفت...
پ.ن3:....

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٢/۱۱ نظرات () |
انا اعطیناک الکوثر...

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٢/٥ نظرات () |
دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است/ جان را هوای از قفس تن پریدن است

 

 

 

دوست داری دلت را جا گذاشته باشی پیش خدا
و هی به بهانه ی همان دل زود، زود بروی در خانه اش
بگویی که می دانی چیز قابل داری نیست ، اصلا پیش او
که باشد خیالت راحت تر است ،اما برای جسم زمینی ات
چیزی در حکم کل وجودت را دارد و می شود دلت را پست دهد؟!!

و تا خدا می آید جوابت را بدهد یا دلت را برگرداند،
برگردی و بروی تا باز به بهانه ی همان دل بروی در خانه اش...

 

 

 

 

پ.ن1: گر دست رسد بر سر زلفین تو بازم/ چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
پ.ن2:در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست/ مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٢/۱ نظرات () |
تمام آن چه باعث شد، نامش جزیره شود.

 

 

 

 

همین که پایت را بگذاری تو، یک میز و کتابخانه و یک تخت جلوی چشمت قد علم می کند. میزش از آن هاست که رویش سه ردیف برای گذاشتن کتاب شبیه کتابخانه درست کرده اند و زیرش را چیزی شبیه یک کمد در آورده اند. من نمی دانم اسم این کمد-میز-کتابخانه چیست، فقط می دانم از زمانی که یادم هست عاشق این چیزهای چسبیده به هم بوده ام که البته حالا بخش مهم و اثر بخشی از زندگی ام را در خود جای داده اند.
حدود 40 درصد از متعلقاتم (!) همین جا جلوی چشمم اند و من هر روز که می بینمشان چقدردلم خوش می شود از اینکه تمام تیکه های این پازل، همیشه در کنار هم هستند و گاهی اگر تیکه ای از آن را به کسی قرض داده باشم هم، لبخندم همان قد پررنگ می ماند؛ چرا که میدانم حتما او آدم دوست داشتنی بوده و حالا به خاطر او اگر یک گوشه ی این پازل خالی بماند، هیچ گوشه ی این جزیره لنگ نخواهد ماند...
تمام سه ردیف کتابخانه پراست از کتاب هایی که دوستشان دارم و هیچ جور نتوانسته ام خودم را راضی کنم تا از خریدشان صرفنظر کنم. در کمد کشویی زیر میز هم، چیزهایی قرار گرفته اند که هر روز باهاشان سر و کار دارم و در کمد پایین تر از آن، تمام کتاب های دانشگاه و وسایل نقاشی...

و بعد تختی که چسبیده به این کمد-میز-کتابخانه و در کسری از ثانیه موجبات تغیر وضعیتم را از نشسته پشت میز، به خوابیده روی تخت فراهم می کند.
تخت هم واقعا چیز مطلوبی است، یکی از جاهایی که همیشه دوستش داشتم، نه از آن جهت که خواب را دوست داشته باشم، به خاطر دنج بودنش است، شاید چون تخت بین کمد-میز-کتابخانه و کمد دیواری و کنار در ِ بالکن جزیره ( که به جرئت می توانم بگویم در شیشه ای که به بالکن باز می شود لذت و حس و حالش خیلی بیشتر از پنجره ایست که به همان منظره باز می شد، دیدم که می گم!) واقع شده است تا به این حد ، حس آرامش و اطمینان ِ دلچسبی را نصیبم می کند. مخصوصا از آن زمان که در کمد دیواری این اجازه را به من داده است که چراغ استراری را روی دستگیره ی آن آویزان کنم تا دیگر لازم نباشد شب ها بعد از چند ساعت کتاب خوانی و مرور ارزوها ، خسته و با دست و پایی به خواب رفته ، بلند شوم و لامپی را خاموش کنم...
20 درصد دیگر متعلقات زندگی ام، درون 2 کشوی زیر این تخت پنهان شده اند و البته فکر می کنم نیازی به ذکر این نکته نباشد که آن کشویی که از میزان دسترسی کمتری برخوردار است از این قابلیت نیز برخوردار است که چیزهای مهمتری تویش چپانده شود.

گزینه ی آخر ، کمد دیواریست.
اسم جالبی دارد، اصلا دوست داشتم اسم یکی از پدیده های زندگی ام همین باشد، با قدی بلند و دری که از هر دو طرف به صورت کشویی باز و بسته می شود و البته عدم امکان دسترسی هیچ احدی جز صاحب جزیره به آن و با احراز تمام شرایط یک مخفیگاه امن بودن، عنوان محبوب ترین نقطه ی جزیره را از آن خود کرده است و مشخص است که 40 درصد باقیمانده متعلقاتم که از درجه اهمیت ویژه ای نیز برخوردارند همین جا پنهان شده اند، که البته جایی است بسیار نزدیک به من...
(و به دلایلی محرمانه، از توضیح آنچه که در آنجا قرار دارد، معذورم!)

و درنهایت دیوراهای جزیره که پر اند از تابلوهایی که خودم درستشان می کنم و هر چند وقت یک بار که چشم و دلم از آنها خسته شود، همه شان را بر میدارم و چیز نویی جایگزینشان می کنم. البته در این بین ، عکس 3 سالگی ام ( آنهایی که در روز تولدم اینجا بودند، دیده اندش) آینه مرصع ای که ساخت مادر است، و تابلوی خطی از دوستی که سال ها پیش بر روی برگی نوشته بود، در شب های بی کسی اش ،یاد من، مهتاب او است، همیشه دست نخورده در جایشان می مانند...



 

 

 

 

 

پ.ن1:یادم رفت بنویسم که به جای ساعت دیواری ، یکی از ساعت های مچی سابقم رو به دیوار آویزن کردم.
پ.ن2:بعد از من، این اجازه رو دارید که از اجزیره ام به عنوان موزه نیز یاد کنید...
پ.ن3: جزیره اسمیه که من رو اتاقم گذاشتم و اینجا تنها جایی که توش استرس ندارم و پرم از آرامش...
پ.ن4: برای آدمی که زمستونی باشه، تو بهار نفس کشیدن خیلی سخته! مخصوصا تو جایی مثل رشت..

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۱/٢٢ نظرات () |
دریغ مدت عمرم که بر امید وصالــ /بسر رسیـ ـد و نیامد بسر زمان وصالــــ

 

 

 

دلهره همان تلخی غیر قابل انکاری است که هر چقدر هم کوچک و غیر منطقی باشد، باز می داند از چه راهی وارد شود تا پیکره ی آرامشت را نابود کند. درست مثل سوراخ ریز بادکنک که با هیچ حواسی قابل شناسایی نیست اما تا به خود آیی بادکنک ِخوشرنگ ِ پربادت را تبدیل کرده به یک پلاستیک ِ مچاله ی ِبی مصرف..

درست وسط شادی و خوشی سال نو، یک دلهره ی ِ تلخ ِ ملتهب که هرچه تلاش می کنی منشأش را بیابی و نمی توانی وجود دارد تا به طور کاملا مضحکی رد پایش را بگذارد روی نبض آرامشت و با بی سلیقگی تمام رنگ بپاشد روی بوم تازه رنگ خورده ات..

و اینکه هرچه بهار های عمرت بیشتر می شود، دلهره هایت نیز به طور تصاعدی زیاد و پر رنگ می شود هم از آن حقایق نادلخواهی است که به سختی قابل پیشگیری است. اصلا هرچه موجودی ات( مدت زمانی که وجود یافته ایی!) بیشتر می شود، هر چه چیزهای با ارزش زندگی ات بیشتر می شوند، هرچه درکت از هر آنچه در اختیار داری بیشتر می شود، دلهره هایت نیز جدی تر و تو دل خالی کن تر می شوند.

و همه ی اینها یعنی تو آنقدر چیزهای با ارزش در زندگی داری که نگرانشان باشی...








پ.ن1: پدر، مادر، خونواده و تمام کسانی که دوستشون داریم از دلهره های همیشگی زندگیمون هستند...
پ.ن2: دلهره از اون جهت که ...
پ.ن3: درسته که خوبه آدم به جایی برسه که دلهره براش بی معنی باشه ولی برای آدمی تو شرایط من یکی از دغدغه های زندگیم، دلهره هام هستن...
پ.ن4: ...
پ.ن5: سال نو مبارک.

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۱/٧ نظرات () |
اختتامیه!

 

اگر قبول داشته باشیم طول هر سال، یعنی مدت زمانی که طول می کشد زمین یک دوره کامل به دور خورشید بچرخد، کسری است از یک(1 ) بر تعداد سال های عمرمان، آن وقت به طور کاملا ساده ایی مشخص می شود که هرچقدر بزرگ تر می شوی، هر چقدر روزهای عمرت بیشتر می شود، قد ِ سالت کوتاه تر می شود.
همین که پلک بر هم می زنی، تمام شده است و آماده است تا برگه ی ترخیصش را امضا کنی؛ این که می گویم ترخیص از آن جهت است که محال است تو میل ماندن در یک زمانی را داشته باشی و نتوانی آن زمان را نگهش داری.. ( که اگر غیر این شد، حتم بدان که با خودت رو راست نیستی).
و تو همین طور که پشتت را گرم کرده ایی به این زمان معلق ِ نامطمئن ِ همیشه هشیار، یکهو ته دلت خالی می شود که چقدر راه نرفته در پیش داری و چقدر حس ِ ناب ِ تجربه نشده در انتظارت است و چقدر نگاه و تصویر است که هنوز قابچه ی چشمت را از آن ها پر و خالی نکرده ایی..
و در این روزها که می آیند و با خودشان بهانه ی رجعت را نیز پیش کشیده اند، بد نیست پیش از آنکه خانه ات را بتکانی، محفلی خصوصی با خود ِ خودت ترتیب دهی تا هرچه داشته اید را صادقانه رو کنید و در حالی با نفس های آخر این روزهای سال هم نفس شوید که هیچ بغض پنهان شده ایی بست ننشسته باشد سر دو راهی دلت و رخصت یک آن بی محابا زیستن را از تو گرفته باشد.





پ.ن1: دل گیره... دله من جایی گیر نیست، خداحافظی همیشه دلگیره..
پ.ن2: بچه که بودم، چقد ذوق داشتم برای عید و عیدی گرفتن، یادمه حتی میزان احتمالی عیدهامو هم تخمین می زدم..
پ.ن3: رفیق بی کلک، کلاه قرمزی!
پ.ن4: برای حَوّ ِل حال شدن ِ من، خیلی دعا کنید.
پ.ن5: این روزها خیلی دلگیره.. بچه ی سر چهار راه، دخترک وسط پاساژ، دست های خالی اون پدر، نگاه شرمزده ی اون مادر...

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ نظرات () |
همزیستی...

 

 

ساده نگاه کردن را نمی دانست
همیشه گویی در بهت و حیرت بود
و تو آرزو داشتی صاحب آن چشم ها و ذهن باشی تا بدانی چه چیز در ورای آن مردمک های همیشه تا انتهایی ترین حد خود باز ، خودنمایی می کند که ساده نگاه کردن را از یادش برده است.
تو ساده بودی و سادگی را دوست داشتی و غیر ساده را نمی فهمیدی..
تو شاد بودی و حق مسلمت می دانستی که بخندی و برایت فرقی نداشته باشد دلیل خنده ات ترک دیوار باشد یا لیز خوردن پیرمرد همسایه...



تو ساده بودی و پرطراوت ، او پیچیده بود و سیاه و در خود تنیده..
کسی از آنچه رخ داده است خبر ندارد، اما ، حالا..
دیگر نه تو ساده ای و رنگارنگ نه او سیاه و مات ِ در ناکجا آباد...

               شبیه هم شده اید...





پ.ن1: تصویر خود درونیم و خود بیرونیم رو به نمایش گذاشتم که حالا در هم عجین شدند.
پ.ن2: ...

 


نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ نظرات () |