گل های اتاقم یخ بسته اند، از بس که نیامدنت را ها کردم/..

خسته باشی
خودت ، روحت، حست ..
نای گام برداشتن نداشته باشی

دلت ، روحت، بغضت جایی گیر کرده باشد..

 

وقت کوچ، خانه را همان طور که همیشه بود گذاشته بودی؛ پنجره هایش باز، کلید زیر همان گلدان سفالی فیروزه ایی و اذن دخولت همان کتیبه ی ..

تو به اراده ی خودت کوچ نکرده بودی، تو دلت توی این خانه، توی این هوای گرفته، توی این خاطرات نمور جا مانده بود، دلت توی کوله ات جا نشده بود، هیچ چیز توی کوله ات جا نشده بود، تو نرفته بودی که باز نگردی، تو نرفته بودی که ....

 

من برگشته ام؛ خانه همان خانه است، حتی خاک هم دستی به سر و گوشش نکشیده است، من اما آن مسافر کوله به دوش دیگر نیستم، من اما دیگر خودم نیستم/...

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ نظرات () |
*لا به لای پست های قدیمی

 

 

 

نشسته ای پشت میزت و تمام موی رگ های چشمت را مجبور می کنی تا کارشان را به درست ترین شکل ممکن انجام دهند تا بلکه این چند صفحه آخر را آنقدر تار نبینی و اشک نریزی تا بالاخره تمام شود این درس - که اگر قدری دیگر بر من فشار بیاید ممکن است صفتی در خور، نثارش کنم! -


باور کیند سخت است ، اگر حتی مثل آن زمان که بچه بودی  و همه انتظار داشتند زود بخوابی و هیچ وقت ِخدا زودتر از اینکه همه اعضای خانواده ات را بخوابانی ، نمیخوابیدی هم خوابیده باشی و تا جایی شبیه لنگ ظهر هم چشمانت را باز نکرده باشی ، باز که پشت میزت می نشینی اثرات عمیق ترین  خستگی ها و جان فرسایی ها را به وضوح در تنت احساس می کنی.
آخر بهار باشد ، یک جایی دقیقا در دل شمال زندگی کنی ( اگر تا امروز شک داشتی یا نمی دانستی بدان ، رشت آنهم آن جایی که من زندگی می کنم، دل ِ شمال است!) هوا هم چیزی در مایه های 90% رطوبت داشته باشد، دست نوازش نسیم روی صورتت باشد و رقص پرده ها هم به آن اضافه شود و البته از همه مهم تر ، تختت یک قدم بیشتر
 با میزت فاصله نداشته باشد، دیگر هرچقدر هم نخواهی راهی جز سر خوردن روی تخت و هم آهنگ شدن بامحیط نداری، باور کن!
هیچ عقل و منطقی هم در این شرایط نمی شنود صدای وجدان یا چه می دانم خودآگاهت را که بابا همش همین چند تا امتحانه و بعدش دیگه خلاص!


آخ خ خ خ خ....
قشنگی شمال در این است که همه چیزش طبیعی است، حتی باد و نسیمش در این روزهای گرم ِ شما...
اینجا همچنان باران می بارد و تو کسی را چتر به دست یا در حال دویدن نمی بینی ، اینجا بوی خاک نم دار برای ما عادی نمی شود حتی اگر آن را حداقل روزی 3 بار شنیده باشیم، ما به صدای دریا عادت نمی کنیم حتی اگر همیشه وهر لحظه موسیقی متن زندگیمان شده باشد،
بهار که باشد ، سرزمین من پر می شود از پرندگان خوش الحان( این را هم اضافه کنید به دلایل سر خوردن روی تخت!) که هنوز از شهر کوچ نکرده اند...


چشمانت را بسته ای و می گذاری نسیم بوی باران را تا هرکجا که می تواند و می خواهد به مشامت برساند و این بین صدای دخترک همسایه است که تورا به خودت می آورد ، او که دلش بدجور هوس کله پاچه حلزون کرده و دارد برای دوست مجازی اش از اسکیت  7 میلیاردی اش می گوید ،بی شک نقش کمرنگی از آن لبخندی که بر لبانت نشسته ندارد...
با خودت می گویی با کمال احترام به تمام عقاید حال گرایانه ، ولی زندگی همه اش خلاصه می شود در خنده های مستانه این دخترک و آرزوها و خواسته های عجیبش که البته امتحاناتش را هم 10 روز پیش تمام کرده!

غرق در خودت و محیط و حرف های دخترک همسایه هستی که احساس می کنی چیزی شبیه وجدان قلقلکت می دهد برای باز کردن چشمانت که گویی وزنه هایی چند تنی به هرکدامشان وصل کرده ای...

 

 

پ.ن1: لینک ویرایش نشده همین متن..

پ.ن2: فایل صوتی همین متن در دست تولید!

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/٥/٢۳ نظرات () |
قشنگی چندتا اجبار رو دیدی؟

 

اینکه همیشه و هر لحظه یکی باشد که هی بگویدت که فلان باشی، این باشی ، آن باشی ، این طور درست است، آن طور درست تر است، آن طوری که باشی که به ایده ی توی ذهن من نزدیکتر میشوی، اگر این بشوی کمی نزدیک می شوی به چیزی که من می گفتم باشی و .. اینکه یکی باشد که تو انقدر برایش مهم باشی که لحظه لحظه ات را ببیند خیلی خوب است، خیلی خیلی خوب است..

اصلا خود عاشقی همین است و خدای ما چنین عاشقی است...

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/٥/٢٠ نظرات () |
گفتی حجاب وصلت باشد هوای نفست...

 

 

- شما ها هم عادت کردید دیگه نه؟

- هوم؟

- می گم هوای به این گرمی ، چادر هم میذارید، دیگه عادت کردید که گرمتون نمیشه، ما که با همین شال و لباس طاقت نمیاریم..

از پنجره اتوبوس بیرون رو نگاه می کردم  و این حرف ها رو می شنیدم، شاید هم سن و سال مادرم بود، با خودم فکر می کردم تا امروز از چند نفر این سوال رو پرسیده، چند نفر نتونستن از پوششی که انتخاب کردن اونجور که باید حرف بزنند که هنوزم فکر می کنه چادر گذاشتن تو گرما طاقت و عادت می خواد، بهش گفتم..

- وقتی نماز می خونم ، خدا بهم گفته دوست داره منو با حجاب ببینه، دوست داره موهام معلوم نباشه، چادر سرم باشه، دوست داره آرایش نداشته باشم و خود ِ خود واقعیم باشم، من خدا رو دوست دارم، دوست دارم همیشه همون لباسی رو بپوشم که خدا دوست داره، وقتی انتخابت رو دوست داشته باشی ، دیگه چیزی برات سخت نیست...

 

نه اون حرف رو ادامه داد نه من، من به چیزی که دوست داشتم فکر می کردم، اما نمی دونم تو ذهن اون دنیای جدیدی خلق شد یا نه...

 

 

 

 

 

پ.ن : برای موج وبلاگی صبر ریحانه ها

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/٥/۱۱ نظرات () |
یا أیتها النفس المطمئنة إرجعی إلى ربک راضیة مرضیة فأدخلی فی عبادی وأدخلی جنتی


وقتی چشام به روی دنیا وا شد
هنوز تو قنداقه بودم یاعلی
گفت و منُ بغل گرفت و پاشد

تو عالم بچگی و سادگی
وقتی غمی دنیامُ تاریک می کرد
پدر میگفت یا علی و پا می شد
منُ به آسمونا نزدیک می کرد

زمزمه ی یاعلی و یاعلی
از رگِ مادرم تو خونم می ریخت
شبای تشنه وقتی شیرم می داد
طعم علی روی زبونم می ریخت

علی کلید خانه ی خدا بود
قفل دل شکسته رُ وا می کرد
علی مثِ فرشته های معصوم
با گریه دنیا رُ تماشا می کرد

ماه شبای مشق بچگی هام
عکس علی بود که تو چشمه می ریخت
وقتی علی رُ می نوشتم رو خط
نام علی برام کرشمه می ریخت

بچگیام عمریه رفته از یاد
با اونکه از غصه دارم تا می شم
دخترمُ وقتی بغل می کنم
بازم می گم یا علی و پا می شم

 

 *استاد عبدالجبار کاکایی

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/٥/٧ نظرات () |
 

 

بعضی وقت ها، تو بعضی موقعیت ها، آدم باس تن ها باشه، والسلام!

 

 

پ.ن1: جشنواره تولید کتاب های صوتی برای کودکان

پ.ن2: کدام یک از پست هایم توی ذهن شما مانده؟ آن را با صدای خودتان برای من بخوانید، این یک دعوت رسمی و کاملا دوستانه است.

پ.ن3:  پیشنهاد

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/٤/٢۸ نظرات () |
چه کسی حواس مرا جا به جا کرد؟!

 

 

یک آدم بامزه آمده باشد  یک دفعه تمام پست های وبلاگت را خوانده باشد، یا فقط نگاهشان کرده باشد، یا قبلا چیزی خوانده باشد و حال لابه لای نوشته هایت گشته باشد پی شان. یک آدم دوست داشتنی که برای ساعاتی وقت گذاشته باشد تمام آرشیو یک وبلاگ نویس ناشی را بالا و پایین کرده باشد با هر هدفی...
یک هو مرا پرت کرد به روزهای دی ماه سال 88 ، به روزهایی که وبلاگ نویسی را دوباره به برنامه های زندگی ام برگردانده بودم، به روزهایی که یادم آمده بود هنوز حرف هایی دارم که جایی نیست برای گفتنشان، هنوز کنج دنجی لازمم است،..


بعد کم کم از روی رد پای آن آدم با مزه وبلاگت را  مرور کنی، تمام روزهایش را.. تمام نوشته هایش را، پیش خودت فکر کنی بعضی نوشته هایت چقدر افتضاح بوده اند، چقدر دلت می خواهد دوباره از نو بنویسیشان... یا بعضی وقت ها به چه موضوعات جالبی فکر کرده بودی... یا از روی بعضی نشانه های پنهان شده در نوشته ایی، اتفاق های خاص آن روزها یادت آمده باشد،یا از بین آدم هایی که نوشته هایت را می خوانده اند رسیده باشی به دوستانی که هر کدامشان مدتی مهمان لحظه هایت بودند.. به دوستی هایی که حالا حسابی برای خودشان قدیمی و محکم شده اند... آدم هایی که آمدند و رفتند، آدم هایی که آمدند و ماندند....

به هر حال اتفاق جالبی است، گشتن میان لحظه های فراموش شده، من حتی فکر می کنم واجب موکد است مرور گاه به گاه دفترچه خاطراتت،آلبوم و یا فولدر عکس های قدیمی، ویدیو ها ونوارهای قدیمی و یا مرور هر چیزی که حالا از دایره ی اتفاق های روتین زندگی خارج شده اند...



پ.ن1: ممنون از صاحب آی پی     81.17.26.200 که لحظه های خوبی برام ساخت. که البته چون به نحوی ، سیستم کنترل بازدید سایت ها رو دور زده من هیچ اطلاعاتی ازش ندارم و فقط می دونم سیم چینش ماله سویسه!
پ.ن2: واقعا آزادی بیان چیزه خوبیه!
پ.ن3: دوست دارم همه ی کسایی که این پست رو می خونن،  آرشیو اردیبهشت 91 خودشون رو دوباره بخونند، این یک دعوت رسمی است.
پ.ن4: نه لزوما همیشه اما من معتقدم : " وقتی از انجام کاری لذت می بری، می تونی مطمئن باشی اون کارو درست  انجام میدادی"
پ.ن5: برای بزرگ شدن لطفا عجله نکنید.

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/٤/٧ نظرات () |
خورشید هر روز طلوع می کنه، حتی اگه ساعتت بخوابه...

 

 

گاهی برای درست دیدن چیزی لازم است از آن فاصله بگیریم، گاهی لازم می شود کمی به آن نزدیک شویم! گاهی باید لنزی بگذاریم جلوی چشممان که قابلیت بزرگ نمایی داشته باشد، گاهی قابلیت کوچک نمایی؛ یعنی برای اینکه درست و کامل دستت بیاید یک چیزی کاملا و واضحا چه می تواند باشد باید در فاصله ی قانونی مناسب با آن چیز قرار گرفته باشی.

در روابطمان با آدم ها هم همین قانون جواب می دهد، وقتی می توانی درک درستی از آن شخص داشته باشی که درست همانجایی باشی که متناسب جایگاهت است. برای اینکه پدرت را بفهمی باید در فاصله ای باشی که جایگاه فرزند حول آن می چرخد. حال اگر این شخص برادرت باشد، مسلما جایگاه و فاصله و متر تو با آن شخص تغییر می کند، اگر همسرت باشد جای دیگری باید باشی، اگر همکار و دوستت باشد جایی دیگر..

وقتی درست در همان نقطه ایی قرار گرفته باشی که باید باشی، درست درکش می کنی، می توانی معنی تمام و یا بخش قابل توجه ایی از حرف ها  و رفتارش را بدانی ، می توانی همانی شوی که او لازمش است.

ما آدم ها به طور غریزی و یا هر چیز دیگری که ممکن است اسمش باشد می دانیم فاصله مان با آدم های معمولی اطرافمان چه میزان باید باشد، مدارمان را باید در حوالی چه فاصله ایی از او شکل دهیم تا درست ببینیمش، همین میشود که راحت تر از خود شخص و یا اطرافیان نزدیکش می توانیم شخصیتش را بشناسیم، عیب ها و حسن هایش را ببینیم. فاصله ی مان که تا آدم ها کم باشد و به آن ها وابستگی عاطفی هم داشته باشیم – صرف نزدیکی ، وابستگی هم ایجاد می شود ، اما منظورم حس هایی است که خودت انتخابشان کرده ایی و اداره شان می کنی- کمتر عیب ها و نقاط تاریک وجودشان را می بینیم. انسان عموما دوست دارد آن کس که برایش طور دیگری است را همیشه خوب ببیند و رفتار و منش بدش را خوب و یا در منصفانه ترین حالت ممکن نادیده بگیرد.

اینکه تصور ما در مورد آدم های دیگر چه باشد و چه میزان نسبت به آنچه که هستند درست و یا اشتباه فکر کنیم هر چقدر هم مهم باشد، اهمیتش کمتر است از تفاوت تصور ما نسبت به خودمان و آنچه جلوه بیرونی ماست. گاهی به نظر می رسد فاصله ی ما تا خودمان آنقدر نزدیک است که هر چقدر هم تلاش کنیم نمی توانیم درک درستی از خودمان  داشته باشیم، در قانون خودمان به حدی باید و نباید لحاظ کرده ایم و در ذهنمان تکرار کرده ایم که نتیجه اش این تصور را در ما به وجود آورده است که واقعا  دارنده ی آن صفت ایم ، که انسانی صادق و درستکاریم، که هیچ وقت در هیچ جایی پایمان را در مسیر اشتباه قرار نداده ایم، اما اگر فقط کمی از خودمان فاصله بگیریم، کم کم انحراف هایمان پیش چشممان می آید  و متوجه می شویم دقیقا آن چیزی نیستیم که فکرش را می کردیم.

 

 

 

پ.ن1: طولانی بودن این پست در نتیجه ی کوتاه بودن پست قبل ِ..
پ.ن2: می دانی ، پنجره ها زبان ندارند اما حرف های شیرینی برای گفتن دارند..
پ.ن3: من به حرف های تو ایمان دارم..
پ.ن4: چشم هاتو ببند، به یه اتفاق خوب فکر کن، وقتی چشماتو باز کردی اولین قدم رو برای خلق اون اتفاق خوب بردار..
پ.ن5: کاش من گل فروش بودم..^-^

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/۳/۱٥ نظرات () |