منتهای حد تصور

و آن وعده محتوم نزدیک است, اگر عاشق باشی

 

 

و
ناگهان یک روز
تورا به طور کاملا اتفاقی
لابه لای کاغذهایم
یا شاید کتاب هایم
و یا زیر میز تحریرم
و یا لب پنجره یا گوشه ی خاک گرفته ی اتاقم
پیدا کردم
تورا که چون نفس های من خسته بودی
و مانده در میانه ی راه
و از آن پس ما گام هایمان را هم آهنگ کردیم
تا محو شویم
زیر باران یک روز سرد زمستانی ..



 

 

+ برف هم می آمد.

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

 

 

اسمش عرفان بود
پسرک با مزه و با نمکی که خودشو کشیده بود بالاتر تا منم تو اتوبوس جا بشم...
از اون بچه های شیرین که دوست داری هی حرف بزنن و تو ذل بزنی و نگاشون کنی
یه چیزی تو چشمای این بچه ها موج میزنه که آدم دوست داره تا آخر دنیا غرق نگاهشون بشه..
کاش زمین همیشه پر از این بچه های دوست داشتنی باشه...







پ.ن1: ....
پ.ن2: دقت کردین هر وقت یه پول پیش بینی نشده وارد زندگی تون می شه، به طور باور نکردنی خرج هاتون چند برابر می شه؟!
پ.ن3: همیشه منتظر روزهای خوب باشین...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 

 

چیزی تمام وجودت را به جوش و خروش آورد،
دیگر تاب نیاوردی
آنچه رخ داده بود، شبیه هیچ کدام از بازی های سیاسی شان نبود
اصلا شبیه هیچ کدام از بدرفتاری هایی که تا آن روز از هم کیشانت دیده بودی، نبود..
تیری بود که روشن ترین نقطه اعتقاداتت را نشانه رفته بود..
هنگامه ی درنگ به پایان رسید..

 


و
ما
دیگر نمی توانستیم اهانت به امام شهیدمان را تاب بیاوریم

 

 


 و این گونه بود که 9 دی رقم خورد.

 

 

 

 


پ.ن1:تعجبم از کسانی است که هنوز که هنوز است از برخی می خواهند موضع شان را مشخص کنند.
پ.ن2: مصلما ً آنچه پس از انتخابات 88 رخ داد در هیچ نقطه ایی به پایان نخواهد رسید.
پ.ن3:حواسمان باشد میدان را برای فاجعه ای دوباره و هتک حرمتی دیگر باز نگذاریم..
پ.ن4:....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

 

هر منطقی ،
هر قدر هم که قدرت توجیه داشته باشد
قدرت از میان بردنِ اندوه باز مانده از یک فاجعه
را
ندارد...

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


 

 




زن،
دیگر شبیه خودش نبود
_ به گواه آنها که می شناختنش _
شبیه پدر شده بود...


 

 

 






پ.ن1: یک جورهایی دوست دارم سکوت این روزهایم ادامه دار شود.
پ.ن2: تو دلت غوغاست..
پ.ن 3: ما رأیت و الا جمیل...

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٧ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 

 

دست خودت نیست
یک چیزی این هوای بارانی پاییز دارد که نمی گذارد در پناه سقف باشی،
می کشاندت بیرون از لاک زمختت...
می خواهد هی راه بروی و فکر کنی و راه بروی و فکر کنی وبلرزی و باز راه بروی...
و گاهی  آه بکشی یا " ها " کنی...

هنوز همان عادتِ ها کردن و ابر درست کردن بچگی هایم را دارم
شاید آن روزها فقط جذابیتش در مرئی کردن هوای نامرئی بود اما حالا هی دوست دارم
ها کنم و هی هوا را ببینم وخیالم راحت باشد از اینکه هنوز چیزی هست که ریه هایم را از آن پر و خالی کنم..


حرمت این لحظه ها به تنها بودنش است.
که برای خودت باشی و ندانی و نفهمی که چقدر رفته ایی و چقدر مانده است تا آنجا که نمی دانی کجاست ، زیر نم نم باران خیس ِ آب شوی و توی خودت رفته باشی و ناگهان بوق ممتد ماشین و
دویدن وسط خیابان و شنیدن چندتا فحش از راننده ...


     و آدم توی این قدم زدن ها و فکر کردن ها به کجا ها که نمی رسد...

 


این روزها را دوست دارم که بیشتر از هر وقت دیگری خودم هستم و خودم...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن1: هوای همیشه ابری و بارانی رشت را دوست دارم.
پ.ن2:اینجا ، هر گوشه اش، شبیه کارت پستال شده است.
پ.ن3: راستی این روزها کسی به کسی کارت پستال می دهد؟!
پ.ن4:لیست آرزوهایم را نوشتم، همه ی همه اش چیزی کمتر از انگشتان یک دستم شد، این یعنی خوب است یا نیست؟!
پ.ن5: من  ستاره ها را نمی بینم؛ این روزها که چیزی ازشان کم نشده؟!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 

 

 

شبیه آدم هایی شده ام که همیشه می گویند چندتا پیرهن بیشتر از بقیه پاره کرده اند، آنها که فکر می کنند هر چه راه بود را رفته اند، هرچه بود را تجربه کرده اند، آن هایی که با اولین سوز سرما تا بن دندان را می پوشانند و هیچ تکان نمی خورند.
آنها که شبیه عینک ته استکانی اند، شبیه عصا ، شبیه کمری که کمی تا شده است، مو هایی که دیگر هیچ رد و نشانی از رنگی که بر آن بود نیست و همه یک دست خاکستری شده اند، شبیه کیسه های پر از قرص و دوا...
شبیه همه ی لحظه های منجمد  شده ام، شبیه خشکسالی ، شبیه برگ های زرد پخش روی زمین، شبیه میز های پر از عکس های خانوادگی، شبیه نمیکت های همیشه خالی ، شبیه جعبه های خاک گرفته نوار کاست و ویدیویی..
شبیه زمستان شده ام...

پیر شده ام انگار...





 

پ.ن1: باده بده ساقیا، ولی ز خم علی ..
پ.ن2: بزرگترین عید شیعیان مبارکتان باد.
پ.ن3: برف و سرما و چتر و دویدن و شیر کاکائوی داغ و دستکش و شال گردن و...
پ.ن4: ....
پ.ن5: حوالی این روزها، نشانی رد پایی را داده اند، مراقب باشید پامالش نکنید..

 

 

 




نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۳ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 

 

 

- کفش های اینارو می بینیم یاد کفش های خودم می یوفتم..
- شما هم از اینا داشتین؟!


اونقدری از سنش می گذشت که بشه گفت خیلی ولی صورت چروکیده اش هنوز چنان زیبا به نظر میومد که نمی تونستی بهش بگی پیر..


- آره، اون موقعه ها ، ماله من از اینا بلند تر بود، شوهرم منو می برد خیاطی ، لباس های جورواجور می دوختن برام، موهامو درست می کردن، آخه شوهرم نظامی بود، لباسام همه کوتاه، حلقه ای ..
خندید و گفت قبل انقلاب آخه اینجوری مد بود...
-منم خندیدمو گفتم ولی حسابی خوش تیپ بودینا حاج خــــ ... مادر جون...



وسعت لبخندش بلندتر از تاریخ تصوراتم بود.. همو با فکر و خیال دنیای هم تنها گذاشتیم...








پ.ن1: و قاف حرف آخر عشق است، آنجا که نام من آغاز می شود.
پ.ن2: یاد و خاطره قیصر عزیزمون گرامی ..
پ.ن3: همیشه کم حرف هستم، مخصوصا با غریبه ها تو ماشین( بند اول از سفارش مادرم وقتی که بچه بودم رو هنوز رعایت می کنم:) ) اما اون خانوم پیر اینقدر دل نشین بود که اگه تو فکر نمی رفت دوست داشتم بازم باهاش حرف بزنم و خاطراتشو بشنوم.. البته این پست حاصل گفت و گوی سانسور شده من با اون خانوم بود...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme