آری؛ امروز 22 بهمن!

 

 

گفت اگه بری راهپیمایی من خودمو ترور می کنم!

گفتم موفق باشی عزیزم

 

 

 


پ.ن :وسط راهپیمایی یکی که نمیشناختمش گفت تو چرا شعارا رو گزینشی میگی؟!
گفتم ها؟!!
گفت چرا فقط وقتی به منافق و فتنه گرو ... که میرسیم تو هم تکرار میکنی

گفتم اونایی که شما مرگشونو می خوای دشمن قسم خورده ی مان
اونا کار طبیعیه خودشونو کنن
یعنی اگه بده منو نخوان و برای موفقیت هام هورا بکشن ، کار غیر طبیعی کردن
وگرنه اونا بلذاته رفتارشون درسته
من فقط اومدم تا برای نابودیه ستون پنجم دشمن هرچی از توانم بر میاد انجام بدم
وگرنه هرکسی اگه طبیعی رفتار کنه برای ما محترمه!

نوشته شده توسط در ۱۳۸۸/۱۱/٢٢ نظرات () |
یک نسل سومی و دغدغه های انقلابی اش!

 

 

سی و یک سال است که از پیروزی انقلاب اسلامی می گذرد ، یعنی سی و یک سال است که ده روز از ماه بهمن به خود می بالد که نام دهه فجر، بزرگترین رویداد کشورم ، را از آن خود کرده است. اما هر سال گویی انقلاب حادثه تازه ایست در بین تمام اتفاق های روزمره ما .

 هر سال از این روزها با دستپاچگی کودکانه ای استقبال می شود . بیایید برخی از برنامه های اولین روز از این دهه را باهم مرور کنیم: تجمع در فرودگاه ، رژه موتور سواران در مسیر حرکت امام از فرودگاه به بهشت زهرا ، گلباران این مسیر ، گلباران خانه امام در خمین و چه وچه وچه.

و من نمیدانم چرا نمی توانم این گونه برنامه ها را در ردیف برنامه های فرهنگی قرار دهم ، نمی دانم چرا با اینکه ده سال کوچکتر از سن این انقلابم ، هنوز از اندیشه های ناب امام چیزی نمی دانم ، نمی دانم چرا جوانان هم نسل من دیگر فلسفه انقلاب را خوب نمی دانند، نمی دانم چرا نتیجه نظر سنجی فلان سایت در باره علت انقلاب فرهنگی و صد البته آگاهانه ما، می شود رویت چهره امام در ماه توسط مردم، نمی دانم چرا هر سال باید در تلوزیون کشورم ، چند برنامه تکراری ببینم ، البته آنرا هم به خاطر اصرار های مجری که به زور می خواهد ما را راضی کند که امسال چند تصویر جدید به آن تصاویری که قبلا دیده اید، افزوده ایم و من تصاویر را یکی یکی ، زیر نگاه خسته ام زوم می کنم تا شاید چیز تازه ای بیابم.

نمی دانم چرا کار فرهنگی در کشوری که نامش با فرهنگ عجین شده ، تا به این حد محجور مانده است ، در نهایت نمی دانم چرا انقلاب بزرگ و فرهنگی ما ، کم کم تبدیل به یک مراسم تشریفاتی شده است ؛ البته نمی دانم هایم به اینجا ختم نمی شود که در ذهن تک تک ما انبوهی از این نمی دانم ها جمع شده است.

امیدوارم جواب نمیدانم های خود را بیابیم ، که البته یافتن جوابشان خیلی هم سخت نیست ، و آنها را برطرف کنیم تا نسل های آینده انقلاب را یک افسانه و یا حرکتی که تنها از روی  فوران احساسات جمعیتی شکل گرفت ندانندو همچون بعضی از هم نسل های من نخواهند حکومت مان همانی شود که پیش از انقلاب بود.

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ نظرات () |
خاک...خون.... حسین

 

 

 

دوباره سرخ
دوباره کبود
دوباره خاک خسته از تحمل بار سنگین شرم
دوباره قلبی که تپش های سهمگینش ، وجود را به یکباره نابود میکند
         دوباره آب
             دوباره آه

                     ........

این سیل اشک نیست
این قلب  از ترحم نیست که اینگونه بی تاب شده است
این خونها از دیدن چیزی شبیه حقارت نیست که اینگونه به جوش آمده اند

اینجا
   سرزمین من است
      سرزمین سبز و زنده من

امروز شاید روزی شبیه تمامی دیروزها باشد
 و شاید قالبی برای تمامی فرداها
اما
     ما دیگر مهر سکوت بر لبانمان نخواهیم زد 
و ندای توبه را چون آنها که به خواب رفته بودند
خیلی دیر
        و خیلی دور سر نخواهیم داد

عاشورا روزی است که هر روز در وجودمان متولد میشود
و حرف های او که چیزی نگفت
جز حقی که جدش
    و پدرش به زبان رانده بودند 
هر روز در گوش هامان زمزمه می شود
و بر لبانمان تکرار

تاریخ واژه ناموزونی است برای عبارتی چون عاشورا
ما زمان را هماره به سخره خواهیم گرفت
ما با حجم لطیف عاشورا زنده خواهیم بود
زندگی را درس خواهیم داد

نوشته شده توسط در ۱۳۸۸/۱۱/۸ نظرات () |
دلباخته

ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ

 

                .: فاضل نظری :.

نوشته شده توسط در ۱۳۸۸/۱۱/٥ نظرات () |