وقتی بعضی ها خواب بودند!

 

 

 

بعضی آدم ها شبیه لامپ های داخل راه پله اند. حتما باید یکی باشد تا روشنشان کند،
چند دقیقه ای روشن می مانند و خیلی زود دوباره خاموش می شوند و همینطور منتظر
می مانند تا شخص دیگری بیاید و روشنشان کند.

 

 

 

 

 

پ.ن1: آنقدر فریاد زدیم بصیرت ، بصیرت تا بالاخره بعضی ها از خواب زمستانی خود
بیدار شدند؛ البته من دلیل این بیداری را چیزی جز طنین فریاد هایمان می دانم.
پ.ن2: عجیب نیست که اگر کمربند ایمنی را نبسته باشی و دیده شوی جریمه می
شوی اما اگر به اسم فعالیت سیاسی هر کاری انجام دهی هیچ جریمه ای در کار
 نخواهد بود؟!
پ.ن3:....
پ.ن4:بدتر از اینکه حالت بد باشه اینه که حافظه ات اتصالی داشته باشه، هی یادت
بره، هی یادت بیاد.

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ نظرات () |
و امروز یکی از همون روزاست...

 

 

 

22 را عدد کائنات و نتیجه عمل خالق در نظر می گیرند.

 

 

بعضی روزها خیلی سرت شلوغ می شه، بعضی روز ها از شدت بیکاری کم می آری. بعضی روزها بی بهونه شادی ، بعضی روزها بی دلیل غمگین. بعضی روزها هزار و یکی راه رو امتحان می کنی که تنها نباشی، بعضی روزها بهونه می تراشی که تنها باشی. بعضی روزها هیچ کس سراغتو نمی گیره ، بعضی روزها اینقدر زیاد می شن که نمی دونی جواب کدومو بدی...

 

دوباره خیلی زود رسیدیم به امروز که حتی فکرشم نمی کردم به این زودی ها بیاد، روزی که سرم شلوغ می شه، بی بهونه شادم، روزی که سراغمو می گیرن و هرکس به شیوه خودش تو شادیم سهیم می شه...

اینکه یه اثر یا یه نشونه باشم تو ذهن آدم هایی که منو می شناسن، اینکه هر کس با دیدن چیزی، یا شنیدن حرف و صدا و آهنگی یاد ِ من بیوفته ، اینکه ممکنه یه تصویر باشم تو یاد و خاطره آدم ها، هم خوشحالم می کنه هم نگران...
نسبت به خوب یا بد بودن این تصویر ، این آهنگ، این اثر و نشونه نگران می شم...
با اینکه هیچ وقت سعی نکردم آدم متظاهری باشم اما ممکنه بنا به شرایط طوری عمل کرده باشم که خود ِ واقعیم رو در پس نقاب هایی پنهون کرده باشم و از خودم چیزی ساخته باشم که در حقیقت نبودم ...
و این جاست که دوباره دعای حضرت سجاد (علیه السلام ) رو زیر لب زمزمه می کنم که : خدایا منو اون طوری قرار بده که مردم در موردم فکر می کنن...

 

خلاصه اینکه شما هم امروز مثل تموم مردم سرزمینم شاد باشین و امروزتون رو به نام من ثبت کنین.

 

 

 

 

پ.ن1: خدا بعضی روزها رو خیلی دوست داره، چون توش کارایی انجام داده که خودشم خوشش اومده، یکیش روز تولد من!
پ.ن2: یه زمانی 22 سال ِ بودن برامون خیلی بود...
پ.ن3:...
پ.ن4: درمورد دعای حضرت سجاد خیلی باید فکر کردو حرف زد اما من مخاطب های این وبلاگ و خیلی بزرگ تر از این می دونم که بخوام حرف دیگه ای بزنم، توانایی من فقط درحد بیان حدیث بود..

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ نظرات () |
برای مرضیه حدیدچی که بی ادعاست...

 

 

 

سوزن های ته گرد را زیر انگشتانش نهادند، چشمان زن بسته بود، جائی را نمیدید٬ ناگهان دستهانش را به دیوار کوبیدند٬سوزن ها تا از زیر ناخن ها تا ته فرو رفتند، درد استخوانهای زن را میسوزاند٬ اما لب از لب نمی گشود.

خاموش کردن ته سیگار روی بدن زنها از دوران جنگ ویتنام مد شده بود، آمریکائی ها کشف کرده بودند زنان "ویت کنگ" تنها با این شیوه لب به سخن باز میکنند، ساواکی ها زن را روی تخت خواباندند پس از فحش های تکان دهنده و سرگیجه آور حالا سیگارهای خود را روی بدن او خاموش میکردند٬ بی فایده بود. گویی ساواکی ها باید به دنبال راه دیگری می بودند.

زن٬دیگر جای سالمی برای شکنجه شدن  نداشت، دخترانش را آوردند، حالا نوبت آنها بود، راضیه و رضوان ۱۳-۱۴ساله بودند٬ آنقدر آنها را زدند و کوفتند و سوختند که زن دعا میکرد دخترکانش زودتر بمیرند تا اینقدر زجر نکشند٬ زن اما مگر حرف میزد٬ هرگز.

آن زن مرضیه حدیدچی بود...

 

                    


اگر یکی از توگوشی هایی که این زن خورده بود را امثال زهرا رهنورد خورده بودند تا الان ادعای رهبری انقلاب را می کردند. ادعا میکردند با استقامت ترین زن تمام اعصار تاریخ بشریت هستند. الحمدلله که یک قطره خون از دماغ اینها نریخت.

مرضیه حدیدچی بر اثر عارضه ریوی در بیمارستان خاتم الانبیای تهران بستری شد٬ خوب که چه؟ شد که شد. حالا اگر الناز شاکر دوست بستری میشد یک چیزی٬ کل سینمای ایران میخوابید. شونصدتا نشریه زرد آه و ناله سر میدادند. اصلا چرا خودمان را گول بزنیم، همین صدا و سیما یَک بساطی راه می انداخت.

ساواک برای آنکه مقاومت این زن را بشکنند آخر کار رفتند دخترانش را آوردند و جلوی چشم مادرشان شروع به دردناکترین شکنجه ها بر روی آنها شدند٬ شکنجه فرزند جلو چشم مادر همه میدانیم چقدر وحشتناک است٬ اما این کوه صبر لب از لب باز نمیکرد. 


حدیدچی زمانی که مسئول سپاه غرب کشور  بود٬ از افتخاراتش همین بس که  به اندازه موهای سر اعظم طالقانی٬ منافق و ضد انقلاب به درک واصل کرده است٬ اما هیچوقت ادعای ریاست جمهوری نکرده. اگر شیرین عبادی به فرض محال یکی از شلاقهایی که حدیدچی خورده است را خورده بود، الان با "بان کی مون" سر ریاست سازمان ملل متحد دعوا داشت.

حدیدچی نه باند و دفتر و دستکی دارد نه صاحب ملک و املاک و باغ و ویلائیست٬ نه بچه هایش در انگلیس هستند، که غصه شان را بخورد نه حتی ادعا دارد یک آلبوم با امام عکس داردف نه ادعا دارد روشنفکرترین زن ایران است. حدیدچی فقط یک چیز دارد٬ عفونت پاهایش٬ که بر اثر کشیده شدن ناخن هایش در زمان شاه هنوز رنجش میدهند.همین

من مانده ام مسئول برگزیدن چهره های ماندگار کیست؟ میترسم آخرش احمد پور مخبر چهره ماندگار شناخته شود٬ مرضیه حدیدچی نشود. نشد هم نشد اشکالی ندارد، مرضیه حدید چی همین که یکی از چهره های ماندگار پیش حضرت امام است برایش کافیست. اتفاقا الان که فکر میکنم میبینم اگر چهره ماندگار نشود خیلی بهتر است چون آنوقت مسئولین خیال میکنن دینشان را ادا کرده اند نسبت به این زینب انقلاب.

خلاصه اینکه حدید چی بستری شده است توی بیمارستان خاتم الانبیاء. اگر پزشکان خاتم الانباء از پس درمانش بر نیامدند خود خاتم الانباء در بهشت بر داغهای کهنه شده دلش مرهم خواهد نهاد...

 

                                              مجید معلم

 

 

 

 

پ.ن١: تو چشمام نگاه کرد و لبخند شیرینی زد و گفت شما جوونا مثل اینکه زورتون میاد برای آقای خامنه ای هم صلوات بفرستید..
پ.ن2: سرخ شدم، هم از خجالت ... هم از...
پ.ن3: براشون دعا کنید... همین

پ.ن 4:وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی .. نترس!

تو برنده ای .. آخه خدا همیشه دوتا دستش برای تو پُره

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/۱۱/٩ نظرات () |
این روزها که می گذرد...

 

 

 

مرا
   به جشن تولد
          فراخوانده بودند


چرا
     سر از مجلس ختم
               درآورده ام؟

 


         .:قیصر امین پور:.

 

 

 

 

پ.ن1:همه چیز آرومه ، تا وقتی که نمره ها بیاد...
پ.ن2:از تمام دوستان، وابستگان سببی و نسبی، عزیزانی که بی هیچ چشم داشتی به نوعی با دلگرمی های خودشون مایه ی تسلی خاطر اینجانب بودن، تشکر می کنم،
اگه عمری باقی موند تو غمو شادی هاتون جبران میکنم.
پ.ن3: رسما شدیم دانشجوی ترم آخر...
پ.ن4:راستی اگه چیزی از ته دعاهاتون مونده برای ارشد هم یه لطفی بکنید..
پ.ن5:راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و هرکس در هر زمانم به این صلا لبیک
گوید از ملازمان کاروان کربلاست.... شهید مرتضی آوینی

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/۱۱/٢ نظرات () |