تابستون،

یه لیوان شربت خنک،

بارون،

......

کتاب!

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/٤/٢٦ نظرات () |
 

 

 

این روزها فقط کمی نگرانم
نگران همه اتفاق هایی که که خدا می داند چقدر تقلا می کنند تا بیافتند، تا رخ دهند!
و من با همان نگاه مغرورانه بشری ام مارک تکراری بودن را به آنها می زنم
و رزوهایی که می آیند
و به روشن ترین شکل ممکن ردشان را بر  زندگی ام به جای می گذارند
 و من ردشان بر زندگی ام را میبینم ..
اما با سادگی تمام  می گویم روزهایم ، تبدیل به چیزی شبیه روزمره گی شده است
تبدیل به چیزی شبیه روز مردگی ، شاید..


این روزها فقط کمی نگرانم
کمی نگران بودن که به هیچ جای این جهان سراسر آشوب لطمه ای وارد نمی کند، می کند؟
کمی نگرانی که از پا درم نمی آورد
حتی لرزشی هم بر اندام خواب آلودم نمی اندازد!
شاید حتی لازم باشد برای ایجاد کمی تنوع کمی هم نگران باشم ، با چاشنی بی اعتنایی البته!

 


پ.ن1: اگر درس نبود، اگر این همه کتاب نخونده نبود ، من چکار باید می کردم؟
پ.ن2: آدم ها این روزا چقدر زیاد دروغ میگن!!!
پ.ن3: می دونم متن کامل نیست، نگرانم ، می دانی که!

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/٤/۱٢ نظرات () |
مذهب ،عرفان و هنر

 

 

 

 

من به دنیا غریبه ام، و می دانم اینجا خانه من نیست.

چرا همواره عمق و تعالی حال و روح و اندیشه و هنر با اندوه، و حمق و پستی و ابتذال
با شادی توام است؟ چرا از روزگار ارسطو قاعده مکتوب بر این است که در هنر، هرچه
عمیق است و جدی، غمناک؟ و هرچه سطحی و مبنذل، خنده آور و شاد؟

چرا مستی و بی خودی را دوست می دارند؟
پیوند انسان با دنیا می گسلد، و بار سنگین هستی از دوش می افتد، فشار خفقان آور ملالت بار " بودن " سبک می شود.

چرا روح های بلند و دل های عمیق، اندوه، پاییز، سکوت و غروب را دوست تر دارند؟ مگر نه این است که در این لحظات خود را به مرز بی پایان عالم نزدیک تر احساس می کنند؟


این چشمه های شگفت انگیز غیبی که همواره در اعماق روح آدمی می جوشد از کجا سرچشمه گرفته؟ این روح بی تاب از این عطش های ملتهب ، چنین است که بدبینی و نگرانی و عصیان و عشق به گریز، از آغاز با نهاد این زندانی بزرگ خاک سرشته شده، و در عمق وجدانش اضطراب خاک کرده واز همین نهانخانه است که سه جلوه شگفت و غیر مادی که همواره با انسان قرین بوده است سر زده - مذهب، عرفان و هنر.

 

                              .:  شهید دکتر مصطفی چمران  :.

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/٤/۱ نظرات () |