نه
نشد
نتوانستم
قربانی ام همان قربانی هرسال بود..
اما
باز
نتوانستم نفسم را قربانی کنم
چون هر سال...

 

 

پ.ن1:باران می بارید کودکی آهسته گفت : خدایا گریه نکن درست میشه!!!
پ.ن2: یه دوستی می گفت هرچی می خوام عیدو تبریک بگم نمیشه... آخه عزیز فاطمه دو روزه آواره صحرا و بیابونه...

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/۸/٢٦ نظرات () |
سه شنبه...

 

 

 

 

تا چند سال پیش سه شنبه ها، یه دکلمه از مرحوم آقاسی( آغاسی) پخش می شد، با صدای خودش در ارتباط با امام زمان(عج)..

ای دو سه تا کوچه ز ما دور تر
نغمه تو از همه پر شور تر...

 

چند تا تصویر از جمکران و ...
 خلاصه دلمان بی اختیار به یاد او که امام عصر است و منجی عالم بشریت گرم می شد

 

اما سال هاست سه شنبه های ما با رنگ و لعاب فیلم های کره ای پر می شود

شرمنده آقا،...

 

 

پ.ن: به خوبا سر می زنی ، مگه ما بدا دل نداریم؟!

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/۸/۱۸ نظرات () |
به یاد قیصر...

 

 

می شد بگویم نه ولی آخر، چیزی عوض می شد مگر با نه؟
سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه!
در چشمه چون تصویر ماه افتاد، جوشید، طغیان کرد و راه افتاد
مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟ نه!
افسوس دریا را نفهمیدیم، روز مبادا را نفهمیدیم
دیدی که بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه !؟
نامردمی ها مرد را آزرد، تا در فضای سرد شب پژمرد
او بغض قیصر بودنش را خورد، او نان قیصر بودنش را نه!
او در میان دوستان تنها، افسوس وقتی گفتن از دریا
افتاده دست گوش ماهی ها، باید خروشد اینچنین یا نه؟
شاید زمان ما را عوض کرد ه است، این مرد اما همچنان مرد است
این مرد نام دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه!
دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با این درد بی درمان
مرگ آمد و این مرد بی پایان، چیزی نگفت اینبار حتی نه
صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سید و سلمان
آغاز قیصر بود یا پایان؟ پایان قیصر بود… اما نه!

                    محمد حسین نعمتی

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/۸/۸ نظرات () |
سفید.... سیاه....خاکستری

 

 

سیاه، سیاه است
چه خود را سیاه بداند
... خود را سیاه معرفی کرده باشد
چه تو به طریقی دانسته باشی که سیاه است

سفید هم همینطور
چه سفیدی اش را به اثبات رسانده باشد
چه به نظرت سفید آمده باشد
درهر صورت سفید است

وقتی روی سفید ، سیاه بیاید
و یا روی سیاه، سفید...
( درست مثل دست نوشته هایم که بر روی کاغذ سفید جا خوش کرده اند)
هر کسی ، هر قدر هم که در بینایی اش مشکل باشد خواهد توانست ( البته اگر کاملا نابینا باشد هم اگر بخواهد می تواند) باز تن سفید کاغذ را زیر رگه های سیاه شده تشخیص دهد
و وقتی تو با او که کاملا متفاوت از توست، چنان عجین می شوی که با چشم غیر مسلح که هیچ ، با چشم مسلح هم یافتن مرزی بین تو و او دشوار می شود ، چگونه توقع داری تو را همچنان سفید بدانم و او را سیاه..؟!
چگونه سخن از مرزی به میان می آوری که مدت ها پیش نابود شده؟


تو با او یکی شده ای و اینک دیگر نه تو سفیدی نه او سیاه...
خاکستری شده اید..
اصلا یکی از خاصیت های مکمل بودن همین است
گاهی به جای آنکه کامل کننده باشد ، رقیق کننده است
تو با او که فاصله بین تان از ابتدا فاصله ای نزدیک به فاصله زمین تا آسمان بود عجین شده ای و می پنداری همچنان خودت مانده ای بی آنکه متوجه تغییر شده باشی ، از اساس تغییر کرده ای وگرنه توانایی عجین شدن را چکونه بدست آورده ای؟!


و آدم که خاکستری می شود درست می شود شبیه وسیله ای که کار خود را کرده و سمساری تنها جایی است که خریدارش است یا آدم های داغان تر از خود...
و زندگی در دنیای آدم های خاکستری سراسر درد است
درد درک
درد فهم
درد اگاهی
درد شور
درد شعور
درد ناب بودن
درد خالص بودن
درد ...

 

 

 


پ.ن1: شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه می کنند... حسین پناهی
پ.ن2: مخاطب تمام تو ها ، او ها و سایر ضمیر ها خودم بودم
پ.ن3: من هم یه آدم کاملا خاکستری ام... البته درجه ام بیشتر به سیاهی می زنه
 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/۸/۱ نظرات () |