1, 2 , 3 .... هدفمندی....

 

 

 

نور هست
هوا هست
صدا هست
رنگ هست
حس هست
درد هست

و این ها یعنی روز دیگری آغاز شده است
تو بی شک بی خبر مانده ای
که همچنان ریشه های متزلزلت را در مردابی که در خود غرق شده است ،
به حرکت در می آوری
خوب نگاه کن،‌

ببین...



هنوز پلک خواهم زد
تا مطمئن شوی در ارسال فرکانس از جانب فرستنده مشکلی پیش نیامده است

هنوز ریه هایم
 با همان شهامت و بی قیدی گذشته، مولکول های کوچک هوا را می بلعند

سوخت ریه هایم را که سهمیه بندی نکرده بودند
که اینگونه کارت های بی مصرف سوخت را به رخم می کشی

 

می بینی،
دیگر کار از کار گذشته
دیگر چیزی برای جولان دادن نداری


نور چشمانم
رنگ نگاهم
گرمی نفس هایم
اب دیدگانم
و قدرت برقراری ارتباطم با هر چه به من مربوط می شد
ربطی به یارانه ها نداشت
پس نیش باز شده تا بنا گوشت را ببند
من همان که بودم خواهم ماند
با این تفاوت که حالا همه چیز هدفمند شده است
و فاصله ام با تو  هر روز بیشتر و بیشتر می شود
تو بهتر است به فکر خود باشی
که دیگر اثری از تو باقی نخواهد ماند

ای بیچاره خط فقر...







پ.ن1: خوب که نگاه کنی می بینی 6 ماه همچین زیادم نیست... سخته 6 ماه چیزی نخری؟!
پ.ن2:هدفمندی را در سه کلمه شرح دهید!!!!
پ.ن3:.....
پ.ن4: لباس مشکی هامون هنوز به تنه مون جلا می دن...

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/٩/٢٩ نظرات () |
و جز خدا هیچ نبود...

                               

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/٩/٢٤ نظرات () |
 

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

......


 

 

 

پ.ن١: نوشتن این روزها توان می خواهد... این را برای تو گفتم که خسته شده ای از سکوت اینجا...

پ.ن٢: این روزها می ترسم نامش را بر زبان بیاورم...

پ.ن3:....

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/٩/٢٠ نظرات () |
من از دیار " کوچک جنگلی" ام..

 

 

 

 

 

 

در سال 1260 هجری شمسی در محله " استادسرای " رشت فرزندی چشم به جهان گشود که نامش را " یونس " نهادند . او فرزند میرزا بزرگ بود ، برای همین به او میرزا کوچک گفتند.

 

میرزا کوچک شجاع جنگلی یک نمونه و یک مسطوره است. وقتی مرحوم میرزا کوچک جنگلی در این منطقه دلش با احساسات شجاعانه اسلامی بیدار شد، آن روز نغمه ی اتحاد اسلام  در سرتاسر گیلان و در بین خواص آن مرز و بوم پیچیده بود.
میرزا کوچک،‌ مرد تنهایی بود که به دو قدرت بزرگ آن روز دنیا یعنی روس ها و انگلیسی ها یک «نه» بزرگ گفت. نه با روس ها ساخت نه با انگلیسی ها؛ در کنار او کسانی بودند که می خواستند با دستگاه حکومت آن روز مبارزه کنند، اما به روس ها پناه می بردند؛ به باکو رفتند و بند و بست هاشان را کردند به ایران برگشتند و سرسپرده ی آنها شدند. اما میرزا کوچک خان قبول نکرد و حاضر نشد سازش کند؛ او هم با انگلیسی ها جنگید، هم با قزاق های روس جنگید،‌ هم با لشکر رضاخانی مبارزه کرد.

                               مقام معظم رهبری

 

 

آخرین نامه میرزا به دوستش میر آقا عربانی :

با رویه ای که دشمنانمان در پیش گرفته اند شاید بتوانند به طور موقت یا دائم توفیق حاصل کنند ولی اتکای من و همراهانم به خداوند دادگری است که در خیلی از این مهالک حفظم نموده است.
افسوس می خورم که مردم ایران مرده پرستند و هنوز قدر این جمعیت را نشناخته اند، البته بعد از محو ما خواهند فهمید که بوده ایم و چه می خواسته ایم. اکنون منتظرند روزگاری را ببینند که از جمعیت ما اثری در میان نباشد اما وقتی از افکار و انتظاراتشان نتایج تلخ مشاهده کردند آن وقت است که ندامت حاصل خواهند نمود و قدر و منزلت ما را خواهند دریافت.
امروزه دشمنان ما را دزد و غارتگر خطاب می کنند و حال آنکه هیچ قدمی جز در راه آسایش و حفاضت مال و ناموس مردم بر نداشته ایم و ما این اتهامات را می شنویم و حکمیت را به خداوند قادر و حاکم علی الاطلاق واگذار می کنیم.

 

 

اما برف بی امان می بارید. شلاق بادهای سرد کوهای بلند گیلان بر صورت رنج کشیده اش فرود می آمد. سرانجام میرزا در کوه های تالش در حالی که گاوئک آلمانی از یاران با وفای میزا، آخرین نفری بود که با وی مانده بود جان به جان آفرین تسلیم کرد.
به این ترتیب زندگی مردی که با پایبندی به دیانت و اخلاق، به آزادی و استقلال کشورش می اندیشید در 11 آذر ماه 1300 هجری شمسی به پایان رسید ولی شخصیتشش در تاریخ ایران تثبیت و جاودانه شد.

 

 

 

پ.ن:طرح زیبای ختم عاشورا با عنوان طرح نینوا(هر خانه یک خیمه)

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/٩/۱٢ نظرات () |
بی نام , بی نشان...

 

 

 

تمام راه را پیاده گز می کنی ،
که مسیر کوتاه به مقصد رسیدن، کمی در نظرت طولانی آید..

هیچ چیز نیست
همه آنچه در انتظارتوست

دلت می شکند
نه
دل شکسته ات دوباره می لرزد
چیزی شبیه لقمه ای بـــــــــــزرگ  که هر آن ممکن است خفه ات کند،
 در گلویت گیر کرده است


می بینی و نمی بینی
می شنویی و نمی شنویی
طعم ِ تلخ ِ...
هیچ

 

 

 

 

پ.ن1: خوش به حال اونایی که دل کسی رو نشکوندن
پ.ن2: خوش به حال تو که دلت آرومه
پ.ن3: ....
پ.ن4: سخت ترین لحظه زندگی وقتیه که به پوچ ببازی
پ.ن5: اگرچه مست و خرابم تو نیز لطفی کن، نظر بر این دل سرگشته خراب انداز

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/٩/٧ نظرات () |
.....

 

 

 

زندگی من، مجموعاً، عبارت است از چندین برنامه‌ی پنج‌ساله. همیشه کاری را شروع می‌کرده‌ام و به اوج می‌رسانده‌ام و آخر پنج سال درهم می‌ریخته؛ هر بار از سر: از اول نوجوانی تا ۲۸ مرداد ۳۲ و سقوط دکتر مصدق و آغاز دیکتاتوری، پنج سال. از این دوره تا تشکیل نهضت مقاومت ملی مخفی، که از ۱۳۳۷ به هم خورد و دستگیر شدیم، پنج سال. از ۳۸ تا ۴۳، در اروپا پنج سال. از ۴۳ تا ۴۸، دوره‌ی خاص آوارگی و زندان و مقدمه‌چینی و زمینه‌سازی دانشکده، پنج سال. دوره‌ی کنفرانس‌های دانشگاه‌ها و ارشاد، پنج سال، تا ۵۱. پس از آن، زندان و خانه‌نشینی و خفقان پنج سال. (با مخاطب‌های آشنا، مجموعه‌ی آثار ۱، ص ۲۶۲)

 

 

در مورد دکتر شریعتی هممون به اندازه کافی خوندیم و هرکدوم یه آرشیو ویژه از حرفاش داریم ، اینکه تو  sms  هامون ، تو حرف های روزمره مون ، تو استدلال هامون و ... از جمله های ایشون استفاده می کنیم نشون می ده که این نسل هم مثل نسل قبل جذب این شخصیت شده، با این حال کدوم جنبه از شخصیت دکتر شریعتی بوده که شما رو جذب خودش کرده؟!

 

 

پ.ن1: تولدشون مبارک... با یک روز تاخیر!

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/٩/۳ نظرات () |