قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن !

 

 

و
ناگهان یک روز
تورا به طور کاملا اتفاقی
لابه لای کاغذهایم
یا شاید کتاب هایم
و یا زیر میز تحریرم
و یا لب پنجره یا گوشه ی خاک گرفته ی اتاقم
پیدا کردم
تورا که چون نفس های من خسته بودی
و مانده در میانه ی راه
و از آن پس ما گام هایمان را هم آهنگ کردیم
تا محو شویم
زیر باران یک روز سرد زمستانی ..



 

 

+ برف هم می آمد.

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ نظرات () |
یه اتفاق شیرین

 

 

 

اسمش عرفان بود
پسرک با مزه و با نمکی که خودشو کشیده بود بالاتر تا منم تو اتوبوس جا بشم...
از اون بچه های شیرین که دوست داری هی حرف بزنن و تو ذل بزنی و نگاشون کنی
یه چیزی تو چشمای این بچه ها موج میزنه که آدم دوست داره تا آخر دنیا غرق نگاهشون بشه..
کاش زمین همیشه پر از این بچه های دوست داشتنی باشه...







پ.ن1: ....
پ.ن2: دقت کردین هر وقت یه پول پیش بینی نشده وارد زندگی تون می شه، به طور باور نکردنی خرج هاتون چند برابر می شه؟!
پ.ن3: همیشه منتظر روزهای خوب باشین...

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ نظرات () |
ما، اهانت به امام شهیدمان را تاب نیاوردیم.

 

 

 

چیزی تمام وجودت را به جوش و خروش آورد،
دیگر تاب نیاوردی
آنچه رخ داده بود، شبیه هیچ کدام از بازی های سیاسی شان نبود
اصلا شبیه هیچ کدام از بدرفتاری هایی که تا آن روز از هم کیشانت دیده بودی، نبود..
تیری بود که روشن ترین نقطه اعتقاداتت را نشانه رفته بود..
هنگامه ی درنگ به پایان رسید..

 


و
ما
دیگر نمی توانستیم اهانت به امام شهیدمان را تاب بیاوریم

 

 


 و این گونه بود که 9 دی رقم خورد.

 

 

 

 


پ.ن1:تعجبم از کسانی است که هنوز که هنوز است از برخی می خواهند موضع شان را مشخص کنند.
پ.ن2: مصلما ً آنچه پس از انتخابات 88 رخ داد در هیچ نقطه ایی به پایان نخواهد رسید.
پ.ن3:حواسمان باشد میدان را برای فاجعه ای دوباره و هتک حرمتی دیگر باز نگذاریم..
پ.ن4:....

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٠/۸ نظرات () |