خواب

 

 

 

چیزی که خواب دیدن را از همه ی اتفاق های زندگی ام متمایز می کند، غیرتکراری و نو بودنش است، اصلا که نه ولی خیلی کم پیش می آید که خوابی را دوبار ببینی، کنداکتور مغز آنقدر پر است که هیچ زمانی را برای باز پخش آن در نظر نگرفته است و خیلی هم که به خودت فشار بیاوری و حافظه ات یاری کند چند تصویر گنگ کم رنگ را پیش رویت می آورد و به زور می خواهد بباوراندت(!) که این چند تکه تصویر همان خواب شیرینی است که لااقل 5 ساعتت را پر کرده بود؛ حتی خواب های تکراری هم هیچ کدامشان عینا کپی دیگری نیست. اصلا در خواب دیدن اکترها این اجازه را دارند که هر وقت دلشان خواست در فیلم نامه دخل تصرف کنند و هرجا را که دوست داشتند به هر شکلی که دلشان خواست در آورند و این گونه است که کمتر خوابی را می توان پیدا کرد که سردی و دلزدگی تکرار را در خود داشته باشد؛ چرا که انسان فی لذاته به دنبال نو کردن و خلق تغییر است و اگر چیزی باشد که همیشه از آن گریزان باشد، تکرار است.
حتی خواب های دنباله دار هم شبیه نمونه های ساخته شده شان در بیداری ( فیلم و ..) نیستند که هرچه شماره پیش می رود ، زیبایی و جذابیت کار به طور محسوسی کم شود. نویسنده ی خواب ها نیز، بی شک یکی از قهارترین و خوش قلم ترین نویسنده هاست که داستان هایش پر است از خلاقیت، شیوایی، .. . از جلوه های سمعی و بصری هم که بهتر است حرفی به میان نیاوریم، چرا که چنان به واقعیت نزدیک است که گاه یافتن مرز خواب و بیداری را غیر ممکن می کند..


اما با تمام این ها، خواب ، خواب است،
هر کدامشان شاید یک بار بیشتر اکران نشوند و بعضی هایشان، اگر خیلی شانس بیاورند بعد از بیدار شدن  هنوز در ذهنمان خواهند ماند و حتا آنها که به طور عجیبی شیرین و یا تلخ هستند، به نسبت میزان تلخی و یا شیرنی ممکن است چند روز و یا چند ساعت و یا تا چندین سال در ذهنمان جا خوش کنند و یا حتا در روند زندگی مان اثر بگذارند. حالا دیگر هرکداممان آنقدر در زمینه خواب حرفه ای شده ایم که می دانیم اگر با شکم پر بخوابیم از چه دست خواب هایی خواهیم دید و اگر با شکم خالی چه خوابی و اگر خسته باشم چه جور و ..

در هر صورت خواب یکی از معدود اتفاق های غیر تکراری هرکداممان در این زندگی پر از تکرار است و من نه از روی تنبلی و بیکاری که از روی میل شدیدم به نو خواهی خواب را بسیار دوست دارم.




 

 

 

 

 

 

پ.ن1: تورا به خدا بگذارید ، هرکس هرچه دلش خواست لااقل در خواب ببیند، بی انصافی می کنید به خدا...
پ.ن2: اگه دوست داشتین یکی از خواب هایی که جالب بوده و یا درگیرتون کرده رو تعریف کنید
پ.ن3:تمامی این پست البته نظر ِ شخصی من ِ و احتمال هر گونه اشکالی در اون به شدت وجود داره.

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ نظرات () |
امروز، جهان با نام دخترک برفی ٍ زمستانی، چشم گشود..

 

 

 

 

لمس نقطه ی آغاز ، همیشه دوست داشتنیه، چرا که تو با تمام وجودت و البته طبق مستندات باور داری که یک دوره ی کامل از زندگی تو ، به هر نحوی که بوده به پایان رسوندی. و امروز برای 23 امین باره که من به سرآغاز بودنم رسیدم و طعم گس زندگی در لحظه ناب آغاز رو با تمام وجودم می چشم.

 

به امید روزی که تمام لحظه های زندگی بی حسرت بگذره، حسرت از دست رفتن فرصت ها و البته مهم تر از اون زمان ، حسرت دور بودن از تمام حس های خوب و لحظه های دوست داشتنی، حسرت درک درست زندگی و ...

 

 

تولدم مبارک












پ.ن1: امسال برای اولین بار برای روز تولدم کلی آرزو دارم.
پ.ن2:سلامتی سه تن ....
پ.ن3:هدیه ی ویژه امسال به خودم، فایل صوتی ِ محبوب ترین کتابم ، مردی در تبعید ابدی  نوشته نادر ابراهیمی با صدای خودم ِ...
پ.ن4: چقدر من –ِ ش زیاد شد پ.ن قبلی...
پ.ن5: امیدوارم زندگی مو طوری بسازم که اگه یه بار خواستم هوس کنم به گذشته سفر کنم دلیلش چیزی جز لذت بردن دوباره از اتفاق های زندگیم نباشه، نه ترمیم و باسازی اشتباه ها..

 

 



نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ نظرات () |
من ، کتاب هام و اون مرد!

 

 

 

همه ی ما از روزهای اولی که کتاب خوندن رو شروع کردیم، کتاب هایی داریم که هر وقت چشمـ مون بهشون می خوره که تو کتاب خونه بین کتاب های دیگه جا خوش کردن، عرق شرم از سر و صورتمون مثل همین بارون های بی امون رشت، شر و شر می ریزه، تا یکی میاد تو اتاق و میره سمت کتاب خونه انگار که عکس ناجوری چیزی اون گوشه است، فوری میریم اون گوشه وای میسیم و استتارش می کنیم.
یه گوشه از کتاب خونه ی من هم، پر شده بود از همین کتاب ها، البته کتاب های بدی نبودن ها، یه سری کتاب که با ادبیات و طرز فکر من جور در نمی اومدن و به خاطر ناواردیم به دنیای کتاب و کتاب خوانی وارد دنیای من شده بودن، وگرنه خدای نکرده کتاب های رحیمی و مودب پور که اصلا..

همیشه فکر می کردم که چه طور از دستشون راحت شم ( شما بخونید از شرشون خلاص شم!) . چندباری به این فکر کردم اهداشون کنم به کتاب خونه ایی جایی یا تولد دوستام قالبشون کنم اما...  راستش این کارای سخاوتمندانه اصلا به گروه خونیم نمی خورد. تا اینکه اون روز چشمم افتاد به پیرمردی که مدت ها بود می دیدمش و کنار میدون( توشیبا، برای آشناهای احتمالی ِ رشت) کتاب های دست ِ چندم می فروخت. پیرمرد 60-70 ساله ایی که فکر می کردم از بد روزگار رو آورده به این کار و ارتباطش با کتاب ها قد ِ ارتباط ِ من با دنیای ما قبل ِ تاریخ ِ. یه نگاه به کتاب هاش کردم و دیدم با خط درشت وسط کتاب ها رو یه مقوا نوشته « کتاب های غیر درسی شما را به قیمت مناسب خریداریم» !
چشمام برق زد، حالا می تونستم نه تنها از شر کتاب ها خلاص شم که چیزی هم گیرم می اومد تو این اوضاع ( و این شاید دلیل اصلی من برای عدم اهدای کتاب بود! ) . خوشحال کتاب ها رو بردم پیشش و این شد آغاز ارتباط من با دنیایی که تا چند لحظه قبل حتی از حضورش خبر هم نداشتم. اون مرد همین طور که کتاب ها رو بالا و پایین می کرد از کتاب هایی که خونده بود گفت و از چیزهایی که از این راه دستش اومده، از فلسفه ، عرفان ، ادبیات ، سینما ، موسیقی و .. از نوع حرف زدنش هم کاملا مشخص بود تمام چیزهایی که می گفت حاصل تفکر و تجزیه و تحلیل مداوم خودشه. بعد از اینکه مطمئن شد عجله ایی برای رفتن ندارم دفترشو باز کرد و نوشته های خودشو نشونم داد، در مورد بعضی از آدم هایی نوشته بود که تو طول روز از میدون دیدش رد شده بودند و دریافتش رو نسبت به اون ها و البته بعضی آدم ها جرقه هایی شده بودن تو ذهن این آدم تا به چیزهای دیگه ایی برسه ...
من مات حرف های اون شده بودم و اون مرد هم متعجب از اینکه چرا این حرف ها رو برای من میزنه..
آخرش گفت : شاید تو هنوز دنبال راهی... البته که من هیچ راهی رو نمی تونم نشونت بدم
اما باز حرف هایی برای گفتن دارم...

 

 

پ.ن1: دوست دارم بدونم اون مرد در مورد من چی تو دفترش می نویسه و آیا اصلا این کار رو می کنه یا نه؟!
پ.ن2: و هر روز که از عمرم که می گذره اعتقادم به این جمله عمیق تر می شه که " آدم ها با اون چیزی که تو تصور ما خلق شدن خیلی فرق می کنن"
پ.ن3: و گاهی دوست دارم آدم بزرگی نباشم
پ.ن4: می دونم نوشته ی کمی طولانی حوصله آدم رو سر می بره ولی گاهی که نیستی حرف هات بلندتر می شه..
پ.ن5: کتاب ها رو نصفه قیمت خرید، یه کتاب از خودش رو هم نصفه قیمت بهم فروخت!

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱۱/٩ نظرات () |