اختتامیه!

 

اگر قبول داشته باشیم طول هر سال، یعنی مدت زمانی که طول می کشد زمین یک دوره کامل به دور خورشید بچرخد، کسری است از یک(1 ) بر تعداد سال های عمرمان، آن وقت به طور کاملا ساده ایی مشخص می شود که هرچقدر بزرگ تر می شوی، هر چقدر روزهای عمرت بیشتر می شود، قد ِ سالت کوتاه تر می شود.
همین که پلک بر هم می زنی، تمام شده است و آماده است تا برگه ی ترخیصش را امضا کنی؛ این که می گویم ترخیص از آن جهت است که محال است تو میل ماندن در یک زمانی را داشته باشی و نتوانی آن زمان را نگهش داری.. ( که اگر غیر این شد، حتم بدان که با خودت رو راست نیستی).
و تو همین طور که پشتت را گرم کرده ایی به این زمان معلق ِ نامطمئن ِ همیشه هشیار، یکهو ته دلت خالی می شود که چقدر راه نرفته در پیش داری و چقدر حس ِ ناب ِ تجربه نشده در انتظارت است و چقدر نگاه و تصویر است که هنوز قابچه ی چشمت را از آن ها پر و خالی نکرده ایی..
و در این روزها که می آیند و با خودشان بهانه ی رجعت را نیز پیش کشیده اند، بد نیست پیش از آنکه خانه ات را بتکانی، محفلی خصوصی با خود ِ خودت ترتیب دهی تا هرچه داشته اید را صادقانه رو کنید و در حالی با نفس های آخر این روزهای سال هم نفس شوید که هیچ بغض پنهان شده ایی بست ننشسته باشد سر دو راهی دلت و رخصت یک آن بی محابا زیستن را از تو گرفته باشد.





پ.ن1: دل گیره... دله من جایی گیر نیست، خداحافظی همیشه دلگیره..
پ.ن2: بچه که بودم، چقد ذوق داشتم برای عید و عیدی گرفتن، یادمه حتی میزان احتمالی عیدهامو هم تخمین می زدم..
پ.ن3: رفیق بی کلک، کلاه قرمزی!
پ.ن4: برای حَوّ ِل حال شدن ِ من، خیلی دعا کنید.
پ.ن5: این روزها خیلی دلگیره.. بچه ی سر چهار راه، دخترک وسط پاساژ، دست های خالی اون پدر، نگاه شرمزده ی اون مادر...

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ نظرات () |
همزیستی...

 

 

ساده نگاه کردن را نمی دانست
همیشه گویی در بهت و حیرت بود
و تو آرزو داشتی صاحب آن چشم ها و ذهن باشی تا بدانی چه چیز در ورای آن مردمک های همیشه تا انتهایی ترین حد خود باز ، خودنمایی می کند که ساده نگاه کردن را از یادش برده است.
تو ساده بودی و سادگی را دوست داشتی و غیر ساده را نمی فهمیدی..
تو شاد بودی و حق مسلمت می دانستی که بخندی و برایت فرقی نداشته باشد دلیل خنده ات ترک دیوار باشد یا لیز خوردن پیرمرد همسایه...



تو ساده بودی و پرطراوت ، او پیچیده بود و سیاه و در خود تنیده..
کسی از آنچه رخ داده است خبر ندارد، اما ، حالا..
دیگر نه تو ساده ای و رنگارنگ نه او سیاه و مات ِ در ناکجا آباد...

               شبیه هم شده اید...





پ.ن1: تصویر خود درونیم و خود بیرونیم رو به نمایش گذاشتم که حالا در هم عجین شدند.
پ.ن2: ...

 


نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ نظرات () |
تکرار دوباره ی یک حقیقت تلخ..

 

 

 

مادربزرگم از آن مادربزرگ های تپل ِ با عینک ته استکانی نبود، از آنها که هر حرفی را باید چنان بلند بگویی که بعد از چند جمله نفست بگیرد، از آنها که همیشه ی خدا پر اند از داستان و قصه های شیرین، از آنها که کمرشان در گذر روزها خم شده است، از آنها که فراموش می کنند، هم تو را ، هم تمام نام ها و نشانه ها را...
شبیه هیچ کدام از مادر بزرگ های تصویر شده در ذهن نبود..
اما تا بخواهی زیبا بود..
صورت و قامتش پر بود از خط خطی ها و نقاشی های خداوند،
یک پیکره ی خوش تراش بود از دستان خداوند
یکی از زیباترین تابلو های نقاشی شده در گالری خداوند..
زیبا بود و مهربان
آنقدر مهربان که همیشه صندوقچه ی قلبم پر بود از رسید های دریافت مهربانی اش..





 

پ.ن1: خیلی دوستش داشتم..
پ.ن2: او، رفت...

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٢/٩ نظرات () |
....

 

 

 

 

من راه های دور را
هر روز با خیال تو نزدیک می کنم
ای هر محال زندگی ام با تو ممکن است
ای آشنای هر روز با غربتم عجین
من دوست دارمت
چه بخواهی
من دوست دارمت
چه نخواهی...



.: حافظ ایمانی :.

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٢/۳ نظرات () |