برایم قدری آه بیاور
و مشتی  خاک
نفس هایم از رنگ و لئاب افتاده اند....

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٢/٢٧ نظرات () |
اعتباری به نام زمان...

 

 

 

بعضی آدم ها که گذر زمان هیچ تاثیری رویشان ندارد را آنقدر دوست دارم،
مخصوصا آنها که همیشه ی خدا خوبند، هر وقت که می بینیشان از آن لبخندهای
ناب تحویلت می دهند که حتی اگر از سر لجبازی هم خواسته باشی نا آرام و
بی قرار باشی، همه غمت را از تو می گیرند...

حتی آدم هایی که همیشه نسبت به تو بی تفاوت اند را هم دوست دارم،
آنهایی که هر چه باشی جدا از تو اند، اصلا انگار شبیه هیچ یک از نوسان های
وجودیت نیستند، یک چیزی هستند برای خودشان، نه تو می توانی بهشان نزدیک شوی، نه حتی برای نزدیک شدن به احدی کوچک ترین تلاش و علاقه ای از خود نشان می دهند.

حتی تر آنها که همیشه ی خدا اخلاقشان بد است هم دوست دارم،
آنهایی که می دانی تحت هر شرایط و با هر روحیه ای به سراغشان بروی
حالت را در حد مرگ می گیرند و چنان ضدحالی می زنند که قسم می خوری
 دیگر از صد فرسخی شان هم رد نشوی،...

ولی باز نمی شود.
یک چیزی این آدم های ِهمیشه ثابت دارند که هر کاری بکنی نمی توانی فراموششان کنی.
نمی توانی ازشان فاصله بگیری،
همیشه وصل اند به حافظه ی فعالت،

تو مدام تغییر می کنی و آنها همیشه همان باقی می ماند که بوده اند،
بزرگ می شوی
خیال می کنی که دیگر خیلی بارت می شود
ولی
با دیدن همان آدم همیشگی و دوست داشتنی ، تازه دستگیرت می شود چقدر از خودت فاصله گرفته ای...
دیدنشان شبیه نگاه کردن به آلبوم های عکس قدیمی ات است....



.......

 





پ.ن1: گاهی حرفت را دوست داری نیمه کاره رها کنی ...
پ.ن2: شاید هم حرف برای گفتن کم می آوری..
پ.ن3: .....
پ.ن4: آزادی یعنی هوا!
مهم نیست که بشناسی اش ، مهم این است که در آن نفس بکشی، به غریقی که تازه از آب درش آورده اند، نمی گویند این هوا چند درصدش اکسیژن است، چند درصدش نیتروژن، می زنند توی سینه اش؛ یعنی نفس بکش!

 


نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٢/٢٢ نظرات () |
 

 

 

 

 

جوانه خواهم زد،

حتی در سردسیر نگاهت...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٢/۱٩ نظرات () |
 

 

 

 

 

 

 

 

کی گفته هر جا که بری ، آسمونش همین رنگه

هوای ایرانه منو، هیچ جای دنیا نداره...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٢/۱٠ نظرات () |
 

 

 

 

 

اینکه چهره ات، رفتارت، نوع حرف زدنت  و هرچیز دیگرت شبیه کسی دیگر باشد،
 موضوعی ایست که هم برایم جالب است، هم عجیب.
اینکه بی آنکه بدانم در دورنمای خاطرات کسی حضور داشته باشم، آن هم گاهی از نوع پر رنگ، اینکه کسی با دیدنم ، مرا مهمان آن  لبخندهای شیرینی می کند  که معنی و مفهومی جز مرور خاطرات گذشته را ندارد، اینکه درون نگاه کسی گم می شوم و بی خبر از هر حسی ، با او که نمی شناسمش هم حس می شوم،
همه و همه هم برایم شیرین است و هم هیجان انگیز.
گاه حتی ممکن است کسی از دیدنم اخم به چهره اش هم بیاورد
اما همه این اخم ها و بد عنقی ها را به پای آن لبخندی که من صاحبش نیستم اما دلیلش هستم قربانی می کنم.


 
راستش قشنگترین این حس ها  زمانی است که رفته رفته که بزرگ می شوی ، بشوی نیمه دیگر سیبی که از وجودش ، وجود یافته ای ،
بشوی شبیه مادرت، شبیه پدرت،
 و چه لذتی دارد نگاه کردن به چهره خود در زمانی که هنوز به آن دچار نشده ای یا مدت هاست از آن فاصله گرفته ای...
یا تمام رفتار و ویژگی هایت را درون قالبی غیر از جسم خودت ببینی ..

زیباست ، هرچه هست برایم بی نهایت زیباست..







پ.ن1: در اینکه ما نقاشی های بزرگترین طراح عالم هستیم ، شکی نیست ، اما همین نقاش بزرگ هم گاهی دوست دارد نقاشی هایش شبیه هم باشند، لااقل در بعضی جهات...
پ.ن2:....

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٢/٦ نظرات () |
 

 

 

 

 

قدری آرام تر بخوان ،
حتی زمزمه ات تمام ذرات عالم را مرتعش می کند...

 

 

 

 

 

 


پ.ن1:من یک زره برای جهازش فروختم / او عزم جزم کرده بمیرد برای من!
پ.ن2:بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند …  بارم که روی شانه عالم زیادی ام

 


 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٢/۱ نظرات () |