جیک جیک جیک جیک....

 

 

 جیک جیک جیک...

 

 

 

تند تند زدن قلبشان را دوست داشتم
شاید برای همین بود که محکم توی مشتم می گرفتمشان و فشارشان می دادم...
با اینکه چندین و چند بار دیده بودم که بیشتر از یک هفته نمی مانند ولی باز تا  چشمم بهشان می افتاد نمی توانستم جلوی میلم شدیدم به خردشان را بگیرم...
این آخری ها یاد گرفته بودم آنها که خمار تر بودند و کمتر از سر و کله بقیه بالا می روند بیشتر زنده می مانند..
هر وقت هم که می خواستم از بین آن همه جوجه یکی را انتخاب کنم و با تمام وجود از خدا می خواستم که جوجه وقتی بزگ شد تبدیل به مرغ شود و صبحانه هایم را با تخم های غنی کنم ولی نشد که نشده، کمی که بزرگ می شدند و آن تاج که خود نمایی می کرد دوباره کاخ آرزوهایم ویران می شد...


حالا دیگر نه از صدای جیک جیکشان خوشم می آید ، نه وقتی می بینمشان میلی برای خریدن دارم
این آخری ها هم که گفته اند دیگر نخرید این موجودات کوچولوی دوست داشتنی را...



 



پ.ن1 وقتی آدم شروع می کند از چیز هایی بگوید که دیگر ندارد یعنی دیگر بزرگ شده است، نه؟!

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۳/۳٠ نظرات () |
تمام می شود شبی....

 

 

 

 

نشسته ای پشت میزت و تمام موی رگ های چشمت را مجبور می کنی تا کارشان را به درست ترین شکل ممکن انجام دهند تا بلکه این چند صفحه آخر را آنقدر تار نبینی و اشک نریزی تا بالاخره تمام شود این درس( که اگر قدری دیگر بر من فشار بیاید ممکن است صفتی در خور، نثارش کنم!)
باور کیند سخت است ، اگر حتی مثل آن زمان که بچه بودی ( و همه انتظار داشتند زود بخوابی و هیچ وقت ِخدا زودتر از اینکه همه اعضای خانواده ات را بخوابانی ، نخوابیدی ) هم خوابیده باشی و تا جایی شبیه لنگ ظهر هم چشمانت را باز نکرده باشی ، باز که پشت میزت می نشینی اثرات عمیق ترین  خستگی ها و جان فرسایی ها را به وضوح در تنت احساس می کنی.
آخر بهار باشد ، یک جایی دقیقا در دل شمال زندگی کنی ( اگر تا امروز شک داشتی یا نمی دانستی بدان ، رشت آنهم آن جایی که من زندگی می کنم، دل ِ شمال است!) هوا هم چیزی در مایه های 90% رطوبت داشته باشد، نوازش نسیم روی صورتت و رقص پرده ها هم به آن اضافه شود و البته از همه مهم تر ، تختت یک قدم بیشتر
 با میزت فاصله نداشته باشد، دیگر هرچقدر هم نخواهی راهی جز سر خوردن روی تخت و هم آهنگ شدن بامحیط نداری، باور کن!
هیچ عقل و منطقی هم در این شرایط نمی شنود صدای وجدان یا چه می دانم نا خودآگاهت را که بابا همش همین چند تا امتحانه و بعدش دیگه خلاص!


آخ خ خ خ خ....
قشنگی شمال در این است که همه چیزش طبیعی است، حتی باد و نسیمش در این روزهای گرم ِ شما...
اینجا همچنان باران می بارد و تو کسی را چتر به دست یا در حال دویدن نمی بینی ، اینجا بوی خاک نم دار برای ما عادی نمی شود حتی اگر آن را حداقل روزی 3 بار شنیده باشیم، ما به صدای دریا عادت نمی کنیم حتی اگر همیشه وهر لحظه موسیقی متن زندگیمان شده باشد،
بهار که باشد ، سرزمین من پر می شود از پرندگان خوش الحان( این را هم اضافه کیند به دلایل سر خوردن روی تخت!) که هنوز از شهر کوچ نکرده اند...


چشمانت را بسته ای و می گذاری نسیم بوی باران را تا هرکجا که می تواند و می خواهد به مشامت برساند و این بین دخترک همسایه که دلش بدجور هوس کله پاچه حلزون کرده و دارد برای دوست مجازی اش از اسکیت  7 میلیاردی اش می گوید ،نقش کمرنگی از آن لبخندی که بر لبانت نشسته ندارد...
با خودت می گویی با کمال احترام به تمام عقاید حال گرایانه ، ولی زندگی همه اش خلاصه می شود در خنده های مستانه این دخترک و آرزوها و خواسته های عجیبش که البته امتحاناتش را هم 10 روز پیش تمام کرده!

غرق در خودت و محیط و حرف های دخترک همسایه هستی که احساس می کنی چیزی شبیه وجدان قلقلکت می دهد برای باز کردن چشمانت که گویی وزنه هایی چند تنی به هرکدامشان وصل کرده ای...

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۳/۱٩ نظرات () |
یک توی ٍ ساده ی ٍ مجهول

 

 

 

 

 

 

برایم ممکن نیست تفکیک لحظه هایم

به

با تو    و    بی تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن1: دلتنگ تو امروز شدم تا فردا، فردا شد و باز هم تو گفتی فردا...
پ.ن2: امرز دلم مانده و یک دنیا حرف
پ.ن3: یک هیچ به نفع دل  ِ تو تا فردا...
پ.ن4:...
پ.ن5: بعد ِ3 سال و نیم درس خوندن، حالا با چند تا امتحان ساده رسما می شم کارشناس آمار!
پ.ن6: چقدر دلم برای این روزهام تنگ خواهد شد...

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۳/۱٤ نظرات () |
من امروز عاشقم به جهان...

 

 

 

و
من
ناگهان عاشق روز هایی می شوم که
قضای نماز صبح َم را با نماز ظهر یا عشإ نمی خوانم..
که ادایش می کنم
درست
و به وقت خودش.

قبل از آنکه حتی ذره ای از نور در تن سیاه شب تزریق شود.
و چه آرام است ذهن همیشه پریشان و آشفته من در آن وقت صبح
و شیطان هم گویی خمار و خواب آلوده است که هی وجودم را از لا به لای
واژه های نمازم بیرون نمی کشد..

در هم تنیده می شود تن و جانم...
همه وجودم در یک واژه
در یک مفهوم به اشتراک می رسد، هم آهنگ می شود
و
من چه بی مجابا عاشق روزهایی می شوم که تو دلسوزانه بیدارم می کنی ...
و چه گواراست به زبان آوردن بند بند بندگی ...

 

 

 

 

 

پ.ن1: فکرشو بکن، از خوابت دل می کنی که بگی " فهمیدم با همه بدی هام
باز دوسم داری"
پ.ن2: برام دعا کنید روزای عاشقیم بیشتر شه...

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۳/٧ نظرات () |
 

 

 

 

 

قوانین آب و هوایی اینجا از اینکه در کدام روز از کدام ماه ِ کدام فصل باشی
پیروی نمی کند
گاهی سرد می شود و چنان سوزی  می آید  که تا مغز استخوانت حسش می کنی
گاهی آسمانش آنچنان می بارد که گویی دیگر مجالی برای باریدن ندارد
گاهی هم می شود از آن ها که دلت می خواهد تا آخر دنیا قدم بزنی

 


....

 

دل است دیگر ..

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۳/٤ نظرات () |