نیمه عاشقی...

 

 

 

این جشنها برای من آقا نمی شود ... شب با چراغ عاریه فردا نمی شود....

 

خورشیدی و نگاه مرا میکنی سفید ..... میخواستم ببینمت اما نمی شود .....

 

شمشیرتان کجاست ؟ بزن گردن مرا ......وقتی که کور شد گرهی وا نمی شود....

 

یوسف! به شهر بی هنران وجه خویش را .... عرضه مکن که هیچ تقاضا نمی شود....

 

اینجا همه منند، منِ بی خیالِ تو.... اینجا کسی برای شما ما نمی شود....

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٤/٢٥ نظرات () |
دلم یک کوچه می خواهد, بی بن بست...

 

 

از من تنها حجم  مبهم و نامفهوم و به هم ریخته ایی باقی مانده،
تمام وجودم شبیه پازل هزار تکه ای شده است که هر هزار تکه اش گم شده است...
شما اگر لابه لای این واژه ها، این عکس ها چیزی از من یافتید، صدایم کنید...

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٤/۱٢ نظرات () |
...

 

 

 

من عمری بی واژه زیستم
آنگاه که به سر آغاز تو رسیدم
نبض واژگان به تپیدن افتاد.

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٤/٢ نظرات () |