معلم مان به جای خط فاصله می گفت خط تیره..
لابد او می دانست بینمان که فاصله بیافتد
چه به روزمان می آید

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٧/٢۳ نظرات () |
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست 2

 

 

 

حالا دیگر پر رنگ تر از تمام خاطره هایم شده ای

نه فقط سبز
              و سفید
                            و سرخ


که همرنگ شده ای با تمام لحظه هایم

انعکاس یادت

چیزی است شبیه تمام باورم به بودن

 

 

 

 


 

 
روزها  بی هیچ شتابی در حال گذرند
و من به پای همان عهد،
 جا مانده ام در آن لحظه که مرا به سویت خواندی
و امروز یک سال است که گرد رفتنت روی پیکرم  سنگینی می کند و من همچنان مبهوتم از کوچ ناگهانی ات...

 

 

 

پ.ن1: یاد و خاطره تمام شهیدان این سرزمین گرامی باد.
پ.ن2: اصل داستان رو می تونید اینجا  بخونید.

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٧/۱٩ نظرات () |
کو کو .. کو کو...

 

 

وقتی رفتی، هیچ اتفاقی نیافتاد
فقط پرنده ای آمد
و بر بام خانه ام نشست
و می گفت:

کو کو ..
          کو کو...

 

 

 

 

پ.ن1: لذت کل ِ تعطیلات تابستون یه طرف ، لذت اینکه اول مهر تعطیل باشه یه طرف...

پ.ن2: "تو" ی عزیز، اومدی اینجا بهم یاد بده چطور تو وبلاگت کامنت بذارم...

 

  

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٧/۳ نظرات () |