روایت چند روز خاکستری

 

 

 

 

شبیه آدم هایی شده ام که همیشه می گویند چندتا پیرهن بیشتر از بقیه پاره کرده اند، آنها که فکر می کنند هر چه راه بود را رفته اند، هرچه بود را تجربه کرده اند، آن هایی که با اولین سوز سرما تا بن دندان را می پوشانند و هیچ تکان نمی خورند.
آنها که شبیه عینک ته استکانی اند، شبیه عصا ، شبیه کمری که کمی تا شده است، مو هایی که دیگر هیچ رد و نشانی از رنگی که بر آن بود نیست و همه یک دست خاکستری شده اند، شبیه کیسه های پر از قرص و دوا...
شبیه همه ی لحظه های منجمد  شده ام، شبیه خشکسالی ، شبیه برگ های زرد پخش روی زمین، شبیه میز های پر از عکس های خانوادگی، شبیه نمیکت های همیشه خالی ، شبیه جعبه های خاک گرفته نوار کاست و ویدیویی..
شبیه زمستان شده ام...

پیر شده ام انگار...





 

پ.ن1: باده بده ساقیا، ولی ز خم علی ..
پ.ن2: بزرگترین عید شیعیان مبارکتان باد.
پ.ن3: برف و سرما و چتر و دویدن و شیر کاکائوی داغ و دستکش و شال گردن و...
پ.ن4: ....
پ.ن5: حوالی این روزها، نشانی رد پایی را داده اند، مراقب باشید پامالش نکنید..

 

 

 




نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۸/٢۳ نظرات () |
غریبه ی تنها..

 

 

 

 

- کفش های اینارو می بینیم یاد کفش های خودم می یوفتم..
- شما هم از اینا داشتین؟!


اونقدری از سنش می گذشت که بشه گفت خیلی ولی صورت چروکیده اش هنوز چنان زیبا به نظر میومد که نمی تونستی بهش بگی پیر..


- آره، اون موقعه ها ، ماله من از اینا بلند تر بود، شوهرم منو می برد خیاطی ، لباس های جورواجور می دوختن برام، موهامو درست می کردن، آخه شوهرم نظامی بود، لباسام همه کوتاه، حلقه ای ..
خندید و گفت قبل انقلاب آخه اینجوری مد بود...
-منم خندیدمو گفتم ولی حسابی خوش تیپ بودینا حاج خــــ ... مادر جون...



وسعت لبخندش بلندتر از تاریخ تصوراتم بود.. همو با فکر و خیال دنیای هم تنها گذاشتیم...








پ.ن1: و قاف حرف آخر عشق است، آنجا که نام من آغاز می شود.
پ.ن2: یاد و خاطره قیصر عزیزمون گرامی ..
پ.ن3: همیشه کم حرف هستم، مخصوصا با غریبه ها تو ماشین( بند اول از سفارش مادرم وقتی که بچه بودم رو هنوز رعایت می کنم:) ) اما اون خانوم پیر اینقدر دل نشین بود که اگه تو فکر نمی رفت دوست داشتم بازم باهاش حرف بزنم و خاطراتشو بشنوم.. البته این پست حاصل گفت و گوی سانسور شده من با اون خانوم بود...

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۸/٩ نظرات () |
...

 

 

پشت شب، شب است؛
با وجود این ، آدم می تواند
تا مدت ها نگاهش کند
و دلگیر نشود از اینکه چیزی نمی بیند...

 

 

.: نادر ابراهیمی، آتش بدون دود ، جلد2 :.

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۸/۳ نظرات () |