.....

 

 

هر منطقی ،
هر قدر هم که قدرت توجیه داشته باشد
قدرت از میان بردنِ اندوه باز مانده از یک فاجعه
را
ندارد...

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٩/٢٤ نظرات () |
... آن زن...


 

 




زن،
دیگر شبیه خودش نبود
_ به گواه آنها که می شناختنش _
شبیه پدر شده بود...


 

 

 






پ.ن1: یک جورهایی دوست دارم سکوت این روزهایم ادامه دار شود.
پ.ن2: تو دلت غوغاست..
پ.ن 3: ما رأیت و الا جمیل...

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٩/۱٧ نظرات () |
تنفس دوباره یک روح

 

 

 

دست خودت نیست
یک چیزی این هوای بارانی پاییز دارد که نمی گذارد در پناه سقف باشی،
می کشاندت بیرون از لاک زمختت...
می خواهد هی راه بروی و فکر کنی و راه بروی و فکر کنی وبلرزی و باز راه بروی...
و گاهی  آه بکشی یا " ها " کنی...

هنوز همان عادتِ ها کردن و ابر درست کردن بچگی هایم را دارم
شاید آن روزها فقط جذابیتش در مرئی کردن هوای نامرئی بود اما حالا هی دوست دارم
ها کنم و هی هوا را ببینم وخیالم راحت باشد از اینکه هنوز چیزی هست که ریه هایم را از آن پر و خالی کنم..


حرمت این لحظه ها به تنها بودنش است.
که برای خودت باشی و ندانی و نفهمی که چقدر رفته ایی و چقدر مانده است تا آنجا که نمی دانی کجاست ، زیر نم نم باران خیس ِ آب شوی و توی خودت رفته باشی و ناگهان بوق ممتد ماشین و
دویدن وسط خیابان و شنیدن چندتا فحش از راننده ...


     و آدم توی این قدم زدن ها و فکر کردن ها به کجا ها که نمی رسد...

 


این روزها را دوست دارم که بیشتر از هر وقت دیگری خودم هستم و خودم...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن1: هوای همیشه ابری و بارانی رشت را دوست دارم.
پ.ن2:اینجا ، هر گوشه اش، شبیه کارت پستال شده است.
پ.ن3: راستی این روزها کسی به کسی کارت پستال می دهد؟!
پ.ن4:لیست آرزوهایم را نوشتم، همه ی همه اش چیزی کمتر از انگشتان یک دستم شد، این یعنی خوب است یا نیست؟!
پ.ن5: من  ستاره ها را نمی بینم؛ این روزها که چیزی ازشان کم نشده؟!

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٩/٢ نظرات () |