بوی خوش گرافیت..

 

مداد باید چوبی مغز دار باشد، نه از این اتود های مغز عوض شونده، از همان ها که بوی بچه گی می دهند، از همان ها که کلی برای نشان سوسمارش حال می کردیم، از همان ها که وقتی نوکش را خیس می کردی رنگ عجیب و غریبی می گرفت،  حالا اینکه ته اش پاک کن داشته باشد یا نداشته باشد چندان توفیری ندارد - گرچه در خیلی مسائل و وقت ها خیلی هم فرق دارد، اما در لحظه نگارش این متن فرقشان به سمتی میل می کرد که ما در ریاضی به اش می گوییم مجانبی اند، یعنی با اغماض می توان  همانی را نتیجه گرفت که دلمان  می خواست-..

مداد را باید بشود تراشیدش، تا بشود از حجم نوشته اش فهمید چقدر از زمان تراشیدنش گذشته، که بدانیم نویسنده از کجا دلش خواسته که نفسی تازه کند و به بهانه ی تراشیدن و شاید برای بهتر فکر کردن دست از نوشتن برداشته و تراش به دست به نقطه ایی خیره شده و هی مداد و تراش را در دستش چرخانده و هی فکر کرده و هی چرخانده و همین که به نتیجه رسیده بی توجه به نوک مداد، نوشتن را از سر گرفته و .. - فکرش را بکن، چه تصویر خاطره انگیزو خوشایندی از آب در می آید، اصلا یادتان هست صدای تراشیدن مداد را، خرت خرت ش را... - نه مثل اتودها که همیشه یک جور و با یک حجم می نویسند، که خطوطش گویی سربازهای به صف شده ی برنامه های صبحگاهی اند، نه جایی پر رنگ تر است، نه جایی کمرنگ تر. حتی نقطه هایشان همانقدر وجود و حقیقت دارند که الف هایشان..

اصلا همین که مدادی مغز داشته باشد می تواند درک کند که در این لحظه توی سر تو چه می گذرد که حس جاری شده در نوک انگشتان تو در لحظه لحظه ی هر واژه چیست که حواسش باشد وقتی خلقت تنگ است آنقدر دوام بیاورد که نوکش کمر خم نکند و نشکند که وقتی میل و رغبتی به نوشتن واژه ای نداشته باشی آن تیکه های ناخالصی اش را بیاندازد جلو تا دستت لختی، فرصتی بیابد  برای نفس کشیدن و نتیجه اش بشود که مچی بچرخانی و همزمان که به صدای دستت گوش می دهی فکر کنی که چه طور می توانی حرفت را طوری عوض کنی که در نهایت همان بشود که دلت  می خواست و حس و حالت هم شبیه همانی باشد که دلت می خواهد..

مداد باید قابلیت کوچک شدن داشته باشد، که یادت بیاندازد اصل غیر دائمی بودن هر چیز را، که بوی چوب داشته باشد...

 

 

 

پ.ن1:یک روزی شاید ضیافت مدادهای  نصفه و نیمه ام را راه انداختم.

پ.ن2: وقت هایی هم بوده، نوک هر دو طرف مدادم رو تراشیدم، شاید به خاطر اینکه

خیلی به سرعت اعتقاد داشتم.

پ.ن3: وقتم دیگه خیلی کمه..

 


نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۱٠/٥ نظرات () |