باید نامش معجزه باشد

به یکباره آمدن

به یکباره دل کندن

به یکباره دل بستن..

باید معجزه باشد

وجود آن همه اطمنیان در قلب

که گام هایت نلرزند

که دست هایت کوتاه نشوند

که عزمت کم نیاید ..

که دلت گرم باشد به بودنش

به همیشه در کنارت بودنش...

برایمان مهم بود

بی اندازه مهم بود لحظه وقوع آن معجزه...

اسمش را تولد گذاشتیم...

 

و امروز 24 ساله شدم..

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ نظرات () |
دنیای نیمه مات من!

آدم ها با میزان دانش و بینش خاص خودشان، برای هر مفهومی تعریفی می توانند داشته باشند. حتی اگر در قالب کلمه ها تعریفمان یکی باشد، کسی نمی تواند به جرئت بگویید آنچه در ذهن اشخاص شکل می گیرید کاملا یکی است.


و این روزها که واژه ها را یکی یکی بالا و پایین می کنم، به واژه آزادی که میرسم دلم می گیرد، نه به دلیل هزار و یک اتفاقی که هر آدمی ممکن است درگیرو در بندش باشد، به آزادی که از چشم هایم سلب شده... تا پیش از این مردمک چشم هایم راحت بودند به هر سمت که دلشان خواست بروند ، هرچه دلشان خواست را بی هیج مرز و حصاری روئت کنند ، می توانستند زندگی را لمس کنند، اما از روزی که سردرد و سردرد و سردرد اضافه شدند به چشم هایی که مدت ها بود مرز بندی ها را کنار گذاشته بودند، مجبور به قبول دو قاب صورتی مایل به بنفش شدند تا اوضاع و احوال را کمی شفاف کنند.


حالا من مانده ام با دنیایی که شفاف است، سری که کمتر درد می کند، و چشم هایی که غمگین اند، چشم هایی که دیگر قادر نیستند بدون آن قاب شیشه ایی درست ببیند و بخوانند...



پ.ن1: درسته که من عاشق عینک آفتابیم هستم، اما هر چیزی که رنگ اجبار به خودش بگیره از احساس و علاقه خارج مشه..
پ.ن2: خدایا ازت ممنونم به خاطر چیزهایی که بهم ندادی..

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۱۱/٤ نظرات () |