می دانم؛ تو در حوالی روزهایم هستی

 

 

 

سطر های سفید را دوست تر دارم
یاد داشت های نوشته نشده و
لحظه های ثبت نشده...
چرا که  این بودن های نا مرئی
باور محو شدن و سبک بال بودن را در من پر رنگ تر می کند.





پ.ن1: و من همچنان دچار همان خستگی مضاعف خسته کننده هستم...
پ.ن2: برای روزهای گرمت، برای بارون های بی پایانت، برای بودن دائمیت ، دوستت دارم...

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٤/۳٠ نظرات () |
من بی تو در دمی غبار خواهم شد..

 

 

در دسترس بودن یکی از آن موهبت ها‌یست که ارزش و قدر آن وقتی به چشم می آید که عدم وجود یا حضور به موقع اش، در کل یک واقعه به طور غیر قابل انکاری تاثیر گذار باشد. دست رس بودن یعنی سهل الوصول بودن یا چیزی که حصول به آن در کمتر از آنی امکان پذیر باشد و هر چیزی که به صفت های وجودی اش، در دسترس بودن اضافه شود، کوهی از آرامش و اطمینان را به نام خود می کند. همین که می دانی و خیالت راحت است از اینکه چیزی که لازمت است، جایی است نزدیک به تو و تو مجهزی به آن، کافی است تا بخشی و شاید بخش عمده ایی ( به لحاظ اهمیت آن شی در دسترس) از ذهن ات و درگیری هایش ، آرام بگیرد.

حس دل چسبی است؛ داشتن کسی که بودنش، نگاهش ، صدایش، یادش خالی ات می کند از تمام بالا و پایین این روزگار، کسی به لطافت و زلالی مادر، پدر ، خانواده، دوستانی که دوستشان داری، کتابی که فکر می کنی نویسنده اش آن را فقط برای تو نوشته، موسیقی که برای تو ساخته شده و ...

و خدایی که همین نزدیکی است...

 

گاهی اما، در دسترس بودن، آدم را غافل می کند از ارزش آن چیزی که در اختیار دارد، یادت می رود که همه اش لطف است که فاصله اش را با تو کوتاه کرده است، یادت می رود طعم نداشتنش را، یادت می رود نا آرامی که ممکن است در صورت عدم وجودش قد علم کند...

 

 

 

 

 

 

پ.ن1: حواسمون به چیز هایی که داریم باشه.

پ.ن2: وقتی من آن مشترک مورد نظر نیستم،  در دسترس بودن یا نبودنم چه فرقی می کند؟

پ.ن3:...

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٤/٧ نظرات () |