آن لوء لوء ی مشعشع تابانم آرزوست!

 

 

 

 

 همیشه گفتن از جزئیات برایم سخت بوده است، البته لغت و توصیف بهترش این می شود که پرداختن به جزئیات کاری است خارج از صبر و حوصله ی من! اینکه مثلا پله های ساختمانی 45 تاست یا 46 تا آنقدر هم به نظرم مهم نیست، همینکه خیلی پله دارد یعنی آن ساختمان کمی تا قسمتی بلند است و یا اینکه وقتی آفتاب از شرقی ترین نقطه ی دید داستان بتابد بر صورت ِ چند روز اصلاح نشده ی ِ مرد ِ خسته ایی که خط های ِ ریزِ دورِ چشمش زیر پرتوِ مورب خورشید هارمونی دارد با خطوط ِریزِ دیوارِ کاهگلی که دختر به آن تکیه داده و گلِ درونِ دستِ مرد، رنگش بی شباهت به گونه های خیس دختر نیست و اینکه چرخ و باد و مه و خورشید و فلک در این گام های مانده تا دخترک به چه کار هایی مشغول خواهند شد تا .. ، یا آنکه آن کافه که همیشه خلوت و دنج است وهمیشه با خیال راحت می توانی تا هر وقت که می خواهی و دلت خواست توی آن و حس نوستالژیکش خودت را گم کنی،دقیقا کجای آن خیابان پردرخت ِهمیشه سبز جا خوش کرده و یا پشت هر میزش چه شمع یا چراغی را برای خوشایندت قرار داده و یا آن پله های مارپیچی که دقیقا چسبیده اند به آخرین میزِ 4 نفره ی ِته ِکافه به کجا می رود و اصلا چرا هروقت خُلق و دلت تنگ می شود ناگهان خودت را درون آن می یابی ، تا چه اندازه می تواند اهمیت داشته باشد؟ مهم حسی است که در لحظه نصیبت می شود، فارغ از تمام جلوه های صمعی و بصری..

راستش را بخواهید من نه تنها توانایی درست و کامل به زبان آوردن جزئیات  را ندارم، که حوصله ی شندیدن آن نیز نیست. کتاب هایی هم که خیلی شرح می دهند تا پیش چشمت تصویری بیافرینند از آنچه می خواهند در آن صحنه بگویند نیز، فرصت خوانده شدنشان را از من گرفته اند.
چه اهمیت دارد ما تا به این حد غرق جزئیات شویم؟ چرا همیشه دلمان می خواهد با فرعیات خودمان را مشغول کنیم و همیشه آخر مجلس برویم سراغ اصلش؟

البته این را نیز می دانم که توانایی به تصویر کشیدن جزئیات خودش یک هنر است و از آنجا که لزوما تمام انسان ها ، تمام هنرها را ندارند و آدمی همواره به دنبال تجربه ی اتفاقی نواست ، دلم می خواهد یک روز بپردازم به تمام جزئیات، اما فکر می کنم آنها که این توانایی را دارند، چشمان تیز بین تر و نگاه دقیق تر  و حواس جمع تری دارند و مسلما آدمی مثل من که بعد از 4 سال که هر روز صبح و غروبش یک خیابان را بالا و پایین کرده باشد و هنوز هم در همان خیابان ساختمان های قدیمی و چیزهای کهنه ایی می بینید که به چشمش نو است ، خیلی نمی تواند در این زمینه پیشرفتی داشته باشد.


 

 

 

 

پ.ن1: در حین نوشتن متوجه شدم هیچ کدوم از ساعت هایی که خودم برای خودم خریدم جز عقربه چیز دیگری ندارن و من همینکه بدانم ساعت حوالی 2 است برایم کافی است.
پ.ن2: از آدم هایی که خیلی زود تکلیفشون رو با آدم مشخص می کنند کمال تشکر و قدردانی را دارم.
پ.ن3: چقدر زود تموم شد...

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٥/٢٥ نظرات () |
کتابی به اختصار

 

 

... هلیا! برای دوست داشتن هر نفس از زندگی، دوست داشتن هر دَم ِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز ِ نو، خراب کردن هر چیز ِ کهنه را و - برای عاشق عشق بودن، عاشق ِمرگ بودن را.

*****

… افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان فرمانروای نیرومند ترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است.

هلیا! تحمل تنهایی از گدایی  دوست داشتن آسانتر است. تحمل ِ اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی ِ حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند ِ فروتن ِ انحراف نیست؟

نه هلیا، بگذار انتظار فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم.

*****

 ... من که از درون دیوار های مشبک، شب را دیده ام و من که نور را چون بلور بر سنگ ترین سنگ های ستم کوبیده ام، من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام، هرگز ستایش گر فروتن یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد، زیرا نه تو ماندنی هستی نه من هلیا، آتچه ماندنی است ورای من و توست.

*****

هلیا ! من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن! من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم. من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم. آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم.آن لحظه ایی که خاکستری ِ گذرای ِ زمین در میان موج جوشان ِ مه، رطوبت سحرگاهی داشت. من هرگز نمی خواستم از عشق، برجی بیافرینم مه آلود  و غمناک با پنجره هایی مسدود و تاریک.

هلیا! تو زیستن در لحظه را بیاموز و از جمیع فرداها پیکر ِ کینه توز بطالت را میافرین! مرگ سخن دیگریست، مرگ سخن ساده ایست و من دیگر برای تو از نهایت، سخن نخواهم گفت. برای تو از لحظه های خوش صوت، از تقدس بی حصر هر نگاه که می خندد، برای تو از سرزدن سخن خواهم گفت، رجعتی باید هلیا، رجعتی دگر باید...

 

 

.:بار دیگر شهری که دوست داشتم، نادر ابراهیمی، انتشارات روزبهان:.

 

 

"این متن برای شرکت در جشنواره کتابی به اختصار میباشد"

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٥/۱٢ نظرات () |
من، به روایت این روزها..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: درخت ها وقتی قلبشون از حرکت وایمیسه همون جور ایستاده می مونن و میمیرن، کم کم که برگهاشون زرد میشه و می ریزه همه فکر می کنن به خاطر تغییر فصله و با اومدن بهار همه چیز رو به راه می شه، اما اون ها نمیدونن روح ِ درخت خیلی وقته کوچ کرده...

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٥/٦ نظرات () |