من این لحظه ها رو دوست دارم..

ساده نیست

گذشتن از چشمانی که می دانی

این بار آخریست که در نگاه تو قفل می شود..

و چه اعتقادی است به فاصله

وقتی می دانم تمام حس و حالم راهی غیر از مسیر های پر پیچ و خم برون شهری را

برای دوباره داشتنت طی می کنند؟

وقتی می  دانم حتی ذره ای از رنگ حضورت

در پیش چشمانم

کدر نخواهد شد...

 

 

 

 

پ.ن۱: نگران آهو های تنهای توی جنگلم...

پ.ن۲: گاهی وقت  ها شنیدن صدای شهر هم دلنشین میشه.. گاهی وقت ها..

پ.ن۳: پاییز دوست داشتنی در راهِ ؛ خدا نگهدار آسمان زیبای پر ستاره ی شب های من...

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٦/٢٧ نظرات () |
من از آن روز که در بند توام آزادم!

 

 

 

 

 و امروز ناگهان متولد شد
با وجود تمام  گزارشات لحظه به لحظه
و علم به ریز و درشت جزئیاتی که اندک تردیدی از چگونگی وقوع واقعه را از بین می برد
به نحوی شگفت انگیز، غیره منتظره از آب در آمد.


دلم می خواهد فراموشش کنم
پاکش کنم از میان تمامی دیروز ها و فردا ها
یک حفره ی ِ کوچک  و ریز ِ نا دلخواه بماند در میان تمام روزهایی که بی درد متولد شدند
و در سر مستی کودکانه قد کشیدند و در کمر کش جوانی ، همچون کهنه مردمانی زیستند که چگونگی بودن تنها ارثشان نبود...










پ.ن1:  آنقدر سر به سر روزهایم گذاشتم تا گم شدم.
پ.ن2: کی می تونه نشونی از من ِ من داشته باشه وقتی فقط خودم نشونی شو داشتم و قورتش دادم؟!
پ.ن3: یک شب ِ خوب، با ورقی  نو از انسانی که ناگهان شاعر شد!
پ.ن4: شب بخیر، صبح بخیر!

 

 



نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٦/۱۳ نظرات () |