چیکه چیکه بارون...

 

شهر پر شده است از تو

از پاورچین پاورچین ِ بودنت

از عطر نفس هایت

تمام شهر لعابی شده است از رنگ حضورت

و کیست بداند حال مرا در پرسه زدن هایم در وسعت بیکران تو

و چه کسی می داند سِر این خاموشی های عجول را ...

پاییز عزیز من

قدری آرام تر...

 

 

 

پ.ن1: کی حاله منو می دونی وقتی بعد از یه عالمه تنهایی قدم زدن، وقتی دیگه شهر زیر سیاهی پنهون شده، می شینم کنار پنجره و به آهنگ ِ شهری گوش می دم که بخشی از بودنمه...

پ.ن2: چقدر مظلوم می شم وقتی غنگینم...

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۸/۱ نظرات () |
یک پیشنهاد

 

 

تا امروز که از عمر این وبلاگ میگذره رسم بر این نبوده که از فیلم و فیلم بازی بنویسم، آدمی هستم که زیاد فیلم میبینم ولی آدمی نیستم که تا کسی رو نشناختم بهش فیلم پیشنهاد کنم.اما همیشه هستند اتفاق هایی که با حضورشون تمام باید ها و نباید هاتو کنار می ذاری چون اون اتفاق به نظرت ارزش دوباره تکرار شدن رو داره و باید بگم که از تمام اتفاق هایی که برنامه ایی برای وقوعشون تو زندگیم نریختم  و اون اتفاق بی مقدمه خودش رو در برابر من قرارداده، همیشه استقبال می کنم، چیزی شبیه خود آزماییه، اما گاهی هم اون اتفاق جوری رقم می خوره که فکر می کنم یه هدیه بوده، یه هدیه برای پیشرفت من، تفکر بیشتر من، و یا درست دیدن و فهمیدن چیزی که تا قبل چندان برایم قابل درک نبود.

و آخرین اتفاق پیشنهاد دیدن یه فیلم بود، یه پیشنهاد از طرف برادرم، بلیط رو گذاشت کف دستم و گفت ساعت سه و نیم برو ببینش   - من اگه تکیه می کردم به کلام سارتر که ساعت سه برای هر چیزی یا زیادی دیره یا زیادی زود باید بی خیال این قراره ناگهانی می شدم ، اما نشدم-  درسته که آدم فیلم بازی هستم، اما سینمای ایران هیچ وقت برام وسوسه انگیز نبود، مگه تو کل سال چنتا فیلم ساخته میشه که ارزش دیده شدن داشته باشه و از همین تعداد چنتاشون ارزش به سینما رفتن رو..

اما ناگهان، از لحظه ایی که فیلم شروع میشه و تمام لحظه هایی که فیلم ادامه پیدا می کنه تو خودت رو مبهوت می بینی در برابر تصاویری که جلوی چشمات به حرکت در اومدن. فیلم شور شیرین فیلمی بود که من فکر می کنم هر کسی که تو این مملکت زندگی می کنه باید ببینتش، فیلمی که تو ذره ذره ی خونم جاری بودنش روشن تر از هر اتفاقی بود، فیلمی که روایتگر تاریخی بود که چندان ازش دور نشدیم، تاریخی که حتی تو زمان حال هم جاریه. فیلمی که توش فرمانده ی شهیدی رو نشون میده که به دلت میشنه، با خودت میگی اینه اون فرمانده ایی که همه خواستن نشونش بدن و نتونستن که شخصیتش نه اونقدر والا و اغراق شده بود و نه چندان پایین و اخراجی گونه. فیلم شور شیرین فیلمیه که نباید فرصت دیدنش رو از دست داد  و من فکر می کنم ما مردم این سرزمین از هر  طیفی که باشیم برای کسانی که یک روزی از تمام هستی خودشون گذشتن و برای این مملکت جنگیدن و خونشون رو در این راه ریختن احترام قائلیم و فکر می کنم قبل از هر شخصی بد نیست کسانی این فیلم رو ببینن که هم لباس با شهید کاوه هستند که فراموش نکنن چه کسانی بودن که به این لباس ارزش دادند و ببینن که خودشون در چه جایگاهی قرار دارند.

باید دانش نقد داشته باشی تا بتونی نقد کنی اما من فکر می کنم یکی از نشونه های یه فیلم خوب یا بهتره بگم یه فیلم اقتباصی خوب اینه که کارگردان اون رو شبیه تصورات تو ساخته باشه و تو با دیدن فیلم فکر کنی اون لحظه رو زیسته ایی، اتفاقی که در این فیلم برای من افتاد.

و باید ممنون بشم از آقای جواد اردکانی کارگردان این فیلم، که به من گوشزد کرد که چقدر بدهکارم به آدمی که روزی در این مملکت زیسته و چه کارها که نکرده و من چقدر مدیون آدم هایی از این جنسم.

پس  اگه ایرانی هستین و اگر احساس می کنید که مملکتتون رو دوست دارید، بهتون پیشنهاد می کنم که این فیلم رو ببینید و مثل من لحظه لحظه اش رو اشک بریزید.

 

 

 

پ.ن1: کمی در مورد شهید محمود کاوه.

پ.ن2: بیشتر در مورد شهید محمود کاوه.

پ.ن3: کمی در مورد فیلم شورشیرین.

پ.ن4: کمی بیشتر در مورد فیلم شورشیرین.

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٧/٢۳ نظرات () |
بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش..

 

همیشه حرف هایی هستند که نمی دانی چه طور به زبانشان بیاوری٬ جنس حرف ها طوری است که نمی شود هیچ واژه ایی را خرجشان کرد٬ نه اینکه سخیف و دست پایین باشند٬ نه٬ آنقدر خاصِ خودت و آن لحظه ات هستند که نمی توانی واژه ایی هم ارزش با آن پیدا کنی. شبیه راز نیستند٬ احتیاجی در خودت می بینی که نیاز به اشتراک گذاشتنشان را در تو پررنگ می کند٬ دلت می خواهد یکی را که عین ِ عین خودت است بیابی و همین که به چشم های هم نگاه می کنید تمام آنچه باید٬ از سلول های چشم تو به چشم او منتقل شود و در لحظه ایی او تماما بشود خود ِ تو و تمام حس و حال ِ تو را  همانطور که خودت حس و درک می کنی٬ درک کند. خیلی هم دایره ی این حرف های محدود و خاص نیست٬ آنقدر گاهی گسترده و وسیع می شود که حالت را در هنگام دیدن کودکی که تمام صورتش شکلاتی است شامل می شود٬‌در دیدن چهره ایی قدیمی که در گذر زمان دست نخورده نمانده٬‌در شنیدن ملودی که یک جور دیگر در گوشت نواخته می شود٬ در دیدن سرسره ی رنگ و رو رفته پارکی که کودکی ات را در آنجا سر کرده ای٬‌اصلا خلاصه اش می شود تمام اتفاق های ریز و درشت زندگی٬‌یا بهتر است بگویم تمام آنچه زندگی ات را شامل می شود. دلت می خواهد کسی باشد شبیه خود ِ تو ٬ کسی شبیه تمام نیاز هایت.

و سخت است که یک کلکسیونر باشی در داشتن دوست و  کم نباشد لحظه هایی که دچار آن حس ِ زبان نفهم ِ عجیب شده ای که هیچ رقمه نمی خواهد بگوید چه ات است و یک جورهایی هم بفهماندت که تمام این حس و حال مربوط می شود به حرف های تو ی دل مانده ات٬ به بی خیال نگذارندن لحظه هایی که باید می گذشت..به جای خالی کسی که باید همین لحظه کنارت باشد و نیست. به دوستی شبیه همین یک عدد بنده خدای نازنین که هر لحظه بودنش چه ها که با من نمی کند٬ همین که بی واژه می فهمدم٬ همین که گاهی فکر می کنم من ِ منتشر شده در آن سوی این سرزمین است٬..

یعنی می توان متصور شد که حرف ها هم قبرستان دارند؟ خوب وقتی باید گفته شوند و گفته نمی شوند و آن ته ها توی دل جمع می شوند٬‌ و دل را سنگین می کنند٬‌ و یک چیز های سنگینی هم می فرستند که راه گلویت را سد کنند و بی حوصله ات می کنند و خسته ات می کنند و .. باید کاری کنی که از دستشان راحت شوی٬ یا اگر تو کاری نکنی٬ بالاخره هر چیزی عمری دارد٬ برای همیشه که نمی شود زنده بمانند و جولان دهند . آنها هم سنشان زیاد می شود٬ آن ها هم پیر می شوند٬ آن ها هم اعتبارشان را از دست می دهند٬ آنها هم روزی می شود که محو می شوند. اما همیشه تا با خودت کنار نیایی٬ تا رها نشوی از انبوه نباید هایی که شبیه باید شده اند٬ با مرگ هر حرف ِ نا معتبر ِ از ارزش افتاده ایی٬ حرفی نو متولد می شود که ممکن است روزی بشوند شبیه دردی٬ بغضی٬ سرطانی که دیگر قابل کنترل نیستند.

تمام این ها را گفتم که بگویم برای لحظه های خاص خود دوستی را بیابید‌٬ دوستی که زحمتی نباشد برایتان تا به درک مشترک برسید٬ دوستی که اولین گزینه باشد برای تمام لحظه هایی که دلتان حال و هوای خسته کننده ای به خودش گرفت٬ دوستی که بعد از پرسیدن حال و احوال حرف های مشترکتان ته نکشد...

 

 

پ.ن۱: آرامش این روزهایم را مدیون آن انتظاری هستم٬ که از کسی ندارم.

پ.ن۲: و مقدس ترین رابطه در بین روابط آدم ها٬ رابطه ی انسان با خودشه.

پ.ن۳: روزی شاید٬ شماره ایی ناشناس بیاید و آشنا تر از تمام آنچه باشد که در ذهنت ثبت شده..

پ.ن۴: امروز  هفته ی دوم به پایان رسید و من تقریبا مطابق برنامه ایی که باید٬پیش نرفتم!

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٧/۱٤ نظرات () |