این بود زندگی؟!

 

آدم وقتی سنش هنوز کم است، یا هنوز به استقلال نرسیده است - این یکی را البته من فکر نمی کنم آدمی چون من  هیچ وقت به طور کامل به آن دست یابد، شرایط خانوادگی و فرهنگی و عرفی نمی گذارد، اما منظورم همانقدر استقلال است که تو در پس اش می توانی فکر های عجیب و غریب داشته باشی بی آنکه مادرت از نگاه کردن به چشم هایت یا حس و حالت متوجه شان بشود، یا داشتن یک سری چیزهای خصوصی و شخصی و دور از چشم بقیه که فقط برای خودت جفت و جورشان کرده ای.. - فکر می کند وقتی بزرگ شود خالق چه اتفاق خارق العاده ایی خواهد بود، بیگ بنگی را متصور می شود و فکر می کند بالاخره می رسد آن روز ِ خاص ، آن روز عجیب، آن روزی که زندگی اش از حالت اتوپایلوت خارج شود و خودش برای ریز و درشت زندگی اش تصمیم بگیرد و برنامه بریزد برایشان. آدم وقتی سن اش کم است، خیلی بی دلیل امیدوار است، معنی شکست را نمی فهمد، چیزی را نمی بیند که بتواند جلودارش باشد، همه چیز برایش فانتزی است و چیزی به نام اما و اگر و شاید و اگر این سپس آن و ... این رقم حرف ها در دایره ی مفهوماتش وجود ندارد، آدم فکر می کند همین که بتواند چیزی را در تصورش بیاورد، یعنی می تواند در واقع نیز آن را با همان کمیت و کیفیت داشته باشد. فکر می کند می تواند مثل آدمک های توی کتاب هایش همیشه راست بگوید، محبوب باشد، خوش تیپ و خوش چهره باشد و کلی هم پول داشته باشد و خانه اش پنت هوس بلندترین برج شهر باشد و همه هم دوستش داشته باشند، آدم فکر می کند وقتی بزرگ می شود لذت های بزرگتری از بستنی لیس زدن زیر باران و هوای سرد هم وجود دارد ، آدم وقتی سنش کم است فکر می کند می تواند مادرش را همیشه جوان و زیبا و شاد ببیند، فکر می کند موهای پدرش همیشه سیاه می ماند و کسی نخواهد بود که از او مهربان تر،قوی تر ، توانا تر و فوق العاده تر باشد، آدم وقتی سن اش کم است فکر می کند وقتی بزرگ شود آنقدر زیاد فکر توی سرش دارد که هروقت دلش خواست و حوصله اش سر رفت یکی از آنها را انتخاب کند و مدت ها تویشان غرق شود و خوش بگذارند.
آدم وقتی سن اش کم است، خیلی خیلی دنیای اش بزرگ و قشنگ است.

 

 

پ.ن1: پاییز امسال .. و تو چه می دانی پاییز با من چه کرد...
پ.ن2: یک روزهایی ، تنهایی، در ساعاتی که کسی به کافه نمی رود، به آنجا بروید و یک چیزی به سفارش کافه چی بنوشید و از او بخواهید از تنهایی اش در بیاید و برایتان حرف بزند.
پ.ن3: امروز ها، پیاده روی های طولانی تو هوای سرد و خنک پاییز، با موسیقی ِ زندگی ...
پ.ن4: شما هم دچار این بغض پایدار می شوید این روزها؟
پ.ن5: دل ِ من شکسته زین جا، هوس سفر  نداری؟ - با اقتباس از محمدرضا شفیعی کدکنی عزیز..

+شال ماتمت آبرو به من داد..

+ ارباب خوبم..

+ باز هلال محرمـــ ...

+ وای دلم بی سرو سامونه .. ماتمت درد بی درمونه...

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۸/٢٠ نظرات () |