شبی افسون کننده بود...

 

 

فکرش را بکن، توی همین لحظه ها که من و تو با دردهای نداشته مان درگیریم، توی همین حالمان که از بی خیالی ، برای خودمان هزار و یک داستان ساخته ایم، یکی هست آن پایین ها که با هر تپش قلبش، تمام وجودش ، تمام هست و نیستش می لرزد. یکی هست که تمام دارای اش از دنیا همان مروارید هاییست که با هر لبخندی به رخ زمین و زمان می کشد، وقتی دغدغه ی زندگی من، برند چیزهایی ست که روزمرگی هایم را پر می کند، کسی همین نزدیکی هاست که نمی داند امروز هم چه طور حجم بودنش را مسطور کند، کسی هست که دست های خالی اش پرتر از تمام بود  و نبود من است، کسی هست که آسمان دلش انتها ندارد، فکر می کنم در تمام لحظه هایی که من برایشان بازی و ادا در آوردم، کسی در کنارم، در حوالی ام بود که نمی دانست برای کدام دردش قهقه بزند، ..




پ.ن1: من معتقد به جبر و اختیارم، اما به قانون زمین مشکوکم..
پ.ن2: اینجا اتفاق های خوبی در حال وقوع است.
پ.ن3: بهار را به هوای سر به هوایش می شناسم،
    این همه متانت به تن طفل تازه متولد شده زار می زند...

 


نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/۱/٢۱ نظرات () |
سال نو مبارک..

 

همین که بین لحظه هایمان ، روزها و لحظه هایی است که می توان فرقشان را از رنگ و بویشان تشخیص داد، همین که دل ِ همه مان خوش باشد به اتفاق های خوب، همینکه نو شدن را بخواهیم ، همینکه صدای قلبمان را هنوز بلند و موزون می شنویم ، یعنی بهانه هایمان کم نیستند برای خوب بودن، برای خوب خواستن و تمام آرزوهای دست یافتنی مان...

تمام لحظه هایتان خوب باشد، پر از خواستن، پر از کامیابی ،...

 

 

 

پ.ن1: سال 91 عجیب ترین سال زندگی ام بود، همان که روزهای آخرش  صفحه دوم ی  شناسنامه ام را نقاشی (با راهنمایی آیدا) کرد، همان که حلقه ای شد به انگشت دوم ( چهارم) _َ م ..

پ.ن2: حتی اسم خواسته های کوچیکتون رو هم آرزو بذارید، این جوری هر روزتون پر از رسیدن به آرزو هاتون میشه..

پ.ن3: به امید  اینکه سال نو ، بهترین سال زندگیتون باشه.

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/۱/۱ نظرات () |