خورشید هر روز طلوع می کنه، حتی اگه ساعتت بخوابه...

 

 

گاهی برای درست دیدن چیزی لازم است از آن فاصله بگیریم، گاهی لازم می شود کمی به آن نزدیک شویم! گاهی باید لنزی بگذاریم جلوی چشممان که قابلیت بزرگ نمایی داشته باشد، گاهی قابلیت کوچک نمایی؛ یعنی برای اینکه درست و کامل دستت بیاید یک چیزی کاملا و واضحا چه می تواند باشد باید در فاصله ی قانونی مناسب با آن چیز قرار گرفته باشی.

در روابطمان با آدم ها هم همین قانون جواب می دهد، وقتی می توانی درک درستی از آن شخص داشته باشی که درست همانجایی باشی که متناسب جایگاهت است. برای اینکه پدرت را بفهمی باید در فاصله ای باشی که جایگاه فرزند حول آن می چرخد. حال اگر این شخص برادرت باشد، مسلما جایگاه و فاصله و متر تو با آن شخص تغییر می کند، اگر همسرت باشد جای دیگری باید باشی، اگر همکار و دوستت باشد جایی دیگر..

وقتی درست در همان نقطه ایی قرار گرفته باشی که باید باشی، درست درکش می کنی، می توانی معنی تمام و یا بخش قابل توجه ایی از حرف ها  و رفتارش را بدانی ، می توانی همانی شوی که او لازمش است.

ما آدم ها به طور غریزی و یا هر چیز دیگری که ممکن است اسمش باشد می دانیم فاصله مان با آدم های معمولی اطرافمان چه میزان باید باشد، مدارمان را باید در حوالی چه فاصله ایی از او شکل دهیم تا درست ببینیمش، همین میشود که راحت تر از خود شخص و یا اطرافیان نزدیکش می توانیم شخصیتش را بشناسیم، عیب ها و حسن هایش را ببینیم. فاصله ی مان که تا آدم ها کم باشد و به آن ها وابستگی عاطفی هم داشته باشیم – صرف نزدیکی ، وابستگی هم ایجاد می شود ، اما منظورم حس هایی است که خودت انتخابشان کرده ایی و اداره شان می کنی- کمتر عیب ها و نقاط تاریک وجودشان را می بینیم. انسان عموما دوست دارد آن کس که برایش طور دیگری است را همیشه خوب ببیند و رفتار و منش بدش را خوب و یا در منصفانه ترین حالت ممکن نادیده بگیرد.

اینکه تصور ما در مورد آدم های دیگر چه باشد و چه میزان نسبت به آنچه که هستند درست و یا اشتباه فکر کنیم هر چقدر هم مهم باشد، اهمیتش کمتر است از تفاوت تصور ما نسبت به خودمان و آنچه جلوه بیرونی ماست. گاهی به نظر می رسد فاصله ی ما تا خودمان آنقدر نزدیک است که هر چقدر هم تلاش کنیم نمی توانیم درک درستی از خودمان  داشته باشیم، در قانون خودمان به حدی باید و نباید لحاظ کرده ایم و در ذهنمان تکرار کرده ایم که نتیجه اش این تصور را در ما به وجود آورده است که واقعا  دارنده ی آن صفت ایم ، که انسانی صادق و درستکاریم، که هیچ وقت در هیچ جایی پایمان را در مسیر اشتباه قرار نداده ایم، اما اگر فقط کمی از خودمان فاصله بگیریم، کم کم انحراف هایمان پیش چشممان می آید  و متوجه می شویم دقیقا آن چیزی نیستیم که فکرش را می کردیم.

 

 

 

پ.ن1: طولانی بودن این پست در نتیجه ی کوتاه بودن پست قبل ِ..
پ.ن2: می دانی ، پنجره ها زبان ندارند اما حرف های شیرینی برای گفتن دارند..
پ.ن3: من به حرف های تو ایمان دارم..
پ.ن4: چشم هاتو ببند، به یه اتفاق خوب فکر کن، وقتی چشماتو باز کردی اولین قدم رو برای خلق اون اتفاق خوب بردار..
پ.ن5: کاش من گل فروش بودم..^-^

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/۳/۱٥ نظرات () |
وقتایی که یادت می مونه باشی ، دلت بیشتر برای چی تنگ میشه؟

 

 

پ.ن: هستم، زنده ام، خوبم و بسیار درگیرم، و چقدر اتفاق که نیوفتاده و آدم از خودش می پرسه چطور این همه تغییر رو تونسته حضم کنه و یادش میاد قبلا بهش گفته بودن که تغییر های اساسی در پیش داری و ... دوستای گلم.. خیلی دلتنگتونم..

 * به دوست های بلاگفاییم به دلیل تمام مشکلات ی که بلاگفا داره و خودتون بهتر از من خبرش رو دارید نمی تونم سر بزنم..

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/۳/۳ نظرات () |