*لا به لای پست های قدیمی

 

 

 

نشسته ای پشت میزت و تمام موی رگ های چشمت را مجبور می کنی تا کارشان را به درست ترین شکل ممکن انجام دهند تا بلکه این چند صفحه آخر را آنقدر تار نبینی و اشک نریزی تا بالاخره تمام شود این درس - که اگر قدری دیگر بر من فشار بیاید ممکن است صفتی در خور، نثارش کنم! -


باور کیند سخت است ، اگر حتی مثل آن زمان که بچه بودی  و همه انتظار داشتند زود بخوابی و هیچ وقت ِخدا زودتر از اینکه همه اعضای خانواده ات را بخوابانی ، نمیخوابیدی هم خوابیده باشی و تا جایی شبیه لنگ ظهر هم چشمانت را باز نکرده باشی ، باز که پشت میزت می نشینی اثرات عمیق ترین  خستگی ها و جان فرسایی ها را به وضوح در تنت احساس می کنی.
آخر بهار باشد ، یک جایی دقیقا در دل شمال زندگی کنی ( اگر تا امروز شک داشتی یا نمی دانستی بدان ، رشت آنهم آن جایی که من زندگی می کنم، دل ِ شمال است!) هوا هم چیزی در مایه های 90% رطوبت داشته باشد، دست نوازش نسیم روی صورتت باشد و رقص پرده ها هم به آن اضافه شود و البته از همه مهم تر ، تختت یک قدم بیشتر
 با میزت فاصله نداشته باشد، دیگر هرچقدر هم نخواهی راهی جز سر خوردن روی تخت و هم آهنگ شدن بامحیط نداری، باور کن!
هیچ عقل و منطقی هم در این شرایط نمی شنود صدای وجدان یا چه می دانم خودآگاهت را که بابا همش همین چند تا امتحانه و بعدش دیگه خلاص!


آخ خ خ خ خ....
قشنگی شمال در این است که همه چیزش طبیعی است، حتی باد و نسیمش در این روزهای گرم ِ شما...
اینجا همچنان باران می بارد و تو کسی را چتر به دست یا در حال دویدن نمی بینی ، اینجا بوی خاک نم دار برای ما عادی نمی شود حتی اگر آن را حداقل روزی 3 بار شنیده باشیم، ما به صدای دریا عادت نمی کنیم حتی اگر همیشه وهر لحظه موسیقی متن زندگیمان شده باشد،
بهار که باشد ، سرزمین من پر می شود از پرندگان خوش الحان( این را هم اضافه کنید به دلایل سر خوردن روی تخت!) که هنوز از شهر کوچ نکرده اند...


چشمانت را بسته ای و می گذاری نسیم بوی باران را تا هرکجا که می تواند و می خواهد به مشامت برساند و این بین صدای دخترک همسایه است که تورا به خودت می آورد ، او که دلش بدجور هوس کله پاچه حلزون کرده و دارد برای دوست مجازی اش از اسکیت  7 میلیاردی اش می گوید ،بی شک نقش کمرنگی از آن لبخندی که بر لبانت نشسته ندارد...
با خودت می گویی با کمال احترام به تمام عقاید حال گرایانه ، ولی زندگی همه اش خلاصه می شود در خنده های مستانه این دخترک و آرزوها و خواسته های عجیبش که البته امتحاناتش را هم 10 روز پیش تمام کرده!

غرق در خودت و محیط و حرف های دخترک همسایه هستی که احساس می کنی چیزی شبیه وجدان قلقلکت می دهد برای باز کردن چشمانت که گویی وزنه هایی چند تنی به هرکدامشان وصل کرده ای...

 

 

پ.ن1: لینک ویرایش نشده همین متن..

پ.ن2: فایل صوتی همین متن در دست تولید!

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/٥/٢۳ نظرات () |
قشنگی چندتا اجبار رو دیدی؟

 

اینکه همیشه و هر لحظه یکی باشد که هی بگویدت که فلان باشی، این باشی ، آن باشی ، این طور درست است، آن طور درست تر است، آن طوری که باشی که به ایده ی توی ذهن من نزدیکتر میشوی، اگر این بشوی کمی نزدیک می شوی به چیزی که من می گفتم باشی و .. اینکه یکی باشد که تو انقدر برایش مهم باشی که لحظه لحظه ات را ببیند خیلی خوب است، خیلی خیلی خوب است..

اصلا خود عاشقی همین است و خدای ما چنین عاشقی است...

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/٥/٢٠ نظرات () |
گفتی حجاب وصلت باشد هوای نفست...

 

 

- شما ها هم عادت کردید دیگه نه؟

- هوم؟

- می گم هوای به این گرمی ، چادر هم میذارید، دیگه عادت کردید که گرمتون نمیشه، ما که با همین شال و لباس طاقت نمیاریم..

از پنجره اتوبوس بیرون رو نگاه می کردم  و این حرف ها رو می شنیدم، شاید هم سن و سال مادرم بود، با خودم فکر می کردم تا امروز از چند نفر این سوال رو پرسیده، چند نفر نتونستن از پوششی که انتخاب کردن اونجور که باید حرف بزنند که هنوزم فکر می کنه چادر گذاشتن تو گرما طاقت و عادت می خواد، بهش گفتم..

- وقتی نماز می خونم ، خدا بهم گفته دوست داره منو با حجاب ببینه، دوست داره موهام معلوم نباشه، چادر سرم باشه، دوست داره آرایش نداشته باشم و خود ِ خود واقعیم باشم، من خدا رو دوست دارم، دوست دارم همیشه همون لباسی رو بپوشم که خدا دوست داره، وقتی انتخابت رو دوست داشته باشی ، دیگه چیزی برات سخت نیست...

 

نه اون حرف رو ادامه داد نه من، من به چیزی که دوست داشتم فکر می کردم، اما نمی دونم تو ذهن اون دنیای جدیدی خلق شد یا نه...

 

 

 

 

 

پ.ن : برای موج وبلاگی صبر ریحانه ها

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/٥/۱۱ نظرات () |
یا أیتها النفس المطمئنة إرجعی إلى ربک راضیة مرضیة فأدخلی فی عبادی وأدخلی جنتی


وقتی چشام به روی دنیا وا شد
هنوز تو قنداقه بودم یاعلی
گفت و منُ بغل گرفت و پاشد

تو عالم بچگی و سادگی
وقتی غمی دنیامُ تاریک می کرد
پدر میگفت یا علی و پا می شد
منُ به آسمونا نزدیک می کرد

زمزمه ی یاعلی و یاعلی
از رگِ مادرم تو خونم می ریخت
شبای تشنه وقتی شیرم می داد
طعم علی روی زبونم می ریخت

علی کلید خانه ی خدا بود
قفل دل شکسته رُ وا می کرد
علی مثِ فرشته های معصوم
با گریه دنیا رُ تماشا می کرد

ماه شبای مشق بچگی هام
عکس علی بود که تو چشمه می ریخت
وقتی علی رُ می نوشتم رو خط
نام علی برام کرشمه می ریخت

بچگیام عمریه رفته از یاد
با اونکه از غصه دارم تا می شم
دخترمُ وقتی بغل می کنم
بازم می گم یا علی و پا می شم

 

 *استاد عبدالجبار کاکایی

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/٥/٧ نظرات () |