تمام آن چه باعث شد، نامش جزیره شود.

 

 

 

 

همین که پایت را بگذاری تو، یک میز و کتابخانه و یک تخت جلوی چشمت قد علم می کند. میزش از آن هاست که رویش سه ردیف برای گذاشتن کتاب شبیه کتابخانه درست کرده اند و زیرش را چیزی شبیه یک کمد در آورده اند. من نمی دانم اسم این کمد-میز-کتابخانه چیست، فقط می دانم از زمانی که یادم هست عاشق این چیزهای چسبیده به هم بوده ام که البته حالا بخش مهم و اثر بخشی از زندگی ام را در خود جای داده اند.
حدود 40 درصد از متعلقاتم (!) همین جا جلوی چشمم اند و من هر روز که می بینمشان چقدردلم خوش می شود از اینکه تمام تیکه های این پازل، همیشه در کنار هم هستند و گاهی اگر تیکه ای از آن را به کسی قرض داده باشم هم، لبخندم همان قد پررنگ می ماند؛ چرا که میدانم حتما او آدم دوست داشتنی بوده و حالا به خاطر او اگر یک گوشه ی این پازل خالی بماند، هیچ گوشه ی این جزیره لنگ نخواهد ماند...
تمام سه ردیف کتابخانه پراست از کتاب هایی که دوستشان دارم و هیچ جور نتوانسته ام خودم را راضی کنم تا از خریدشان صرفنظر کنم. در کمد کشویی زیر میز هم، چیزهایی قرار گرفته اند که هر روز باهاشان سر و کار دارم و در کمد پایین تر از آن، تمام کتاب های دانشگاه و وسایل نقاشی...

و بعد تختی که چسبیده به این کمد-میز-کتابخانه و در کسری از ثانیه موجبات تغیر وضعیتم را از نشسته پشت میز، به خوابیده روی تخت فراهم می کند.
تخت هم واقعا چیز مطلوبی است، یکی از جاهایی که همیشه دوستش داشتم، نه از آن جهت که خواب را دوست داشته باشم، به خاطر دنج بودنش است، شاید چون تخت بین کمد-میز-کتابخانه و کمد دیواری و کنار در ِ بالکن جزیره ( که به جرئت می توانم بگویم در شیشه ای که به بالکن باز می شود لذت و حس و حالش خیلی بیشتر از پنجره ایست که به همان منظره باز می شد، دیدم که می گم!) واقع شده است تا به این حد ، حس آرامش و اطمینان ِ دلچسبی را نصیبم می کند. مخصوصا از آن زمان که در کمد دیواری این اجازه را به من داده است که چراغ استراری را روی دستگیره ی آن آویزان کنم تا دیگر لازم نباشد شب ها بعد از چند ساعت کتاب خوانی و مرور ارزوها ، خسته و با دست و پایی به خواب رفته ، بلند شوم و لامپی را خاموش کنم...
20 درصد دیگر متعلقات زندگی ام، درون 2 کشوی زیر این تخت پنهان شده اند و البته فکر می کنم نیازی به ذکر این نکته نباشد که آن کشویی که از میزان دسترسی کمتری برخوردار است از این قابلیت نیز برخوردار است که چیزهای مهمتری تویش چپانده شود.

گزینه ی آخر ، کمد دیواریست.
اسم جالبی دارد، اصلا دوست داشتم اسم یکی از پدیده های زندگی ام همین باشد، با قدی بلند و دری که از هر دو طرف به صورت کشویی باز و بسته می شود و البته عدم امکان دسترسی هیچ احدی جز صاحب جزیره به آن و با احراز تمام شرایط یک مخفیگاه امن بودن، عنوان محبوب ترین نقطه ی جزیره را از آن خود کرده است و مشخص است که 40 درصد باقیمانده متعلقاتم که از درجه اهمیت ویژه ای نیز برخوردارند همین جا پنهان شده اند، که البته جایی است بسیار نزدیک به من...
(و به دلایلی محرمانه، از توضیح آنچه که در آنجا قرار دارد، معذورم!)

و درنهایت دیوراهای جزیره که پر اند از تابلوهایی که خودم درستشان می کنم و هر چند وقت یک بار که چشم و دلم از آنها خسته شود، همه شان را بر میدارم و چیز نویی جایگزینشان می کنم. البته در این بین ، عکس 3 سالگی ام ( آنهایی که در روز تولدم اینجا بودند، دیده اندش) آینه مرصع ای که ساخت مادر است، و تابلوی خطی از دوستی که سال ها پیش بر روی برگی نوشته بود، در شب های بی کسی اش ،یاد من، مهتاب او است، همیشه دست نخورده در جایشان می مانند...



 

 

 

 

 

پ.ن1:یادم رفت بنویسم که به جای ساعت دیواری ، یکی از ساعت های مچی سابقم رو به دیوار آویزن کردم.
پ.ن2:بعد از من، این اجازه رو دارید که از اجزیره ام به عنوان موزه نیز یاد کنید...
پ.ن3: جزیره اسمیه که من رو اتاقم گذاشتم و اینجا تنها جایی که توش استرس ندارم و پرم از آرامش...
پ.ن4: برای آدمی که زمستونی باشه، تو بهار نفس کشیدن خیلی سخته! مخصوصا تو جایی مثل رشت..

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۱/٢٢ نظرات () |