دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است/ جان را هوای از قفس تن پریدن است

 

 

 

دوست داری دلت را جا گذاشته باشی پیش خدا
و هی به بهانه ی همان دل زود، زود بروی در خانه اش
بگویی که می دانی چیز قابل داری نیست ، اصلا پیش او
که باشد خیالت راحت تر است ،اما برای جسم زمینی ات
چیزی در حکم کل وجودت را دارد و می شود دلت را پست دهد؟!!

و تا خدا می آید جوابت را بدهد یا دلت را برگرداند،
برگردی و بروی تا باز به بهانه ی همان دل بروی در خانه اش...

 

 

 

 

پ.ن1: گر دست رسد بر سر زلفین تو بازم/ چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
پ.ن2:در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست/ مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٢/۱ نظرات () |