من و این روزهام...

 

 

 

لحظه هایی در زندگی هر انسانی وجود دارد که دوست دارد بنشیند یک گوشه و خودش نیز ناظر بر زندگی اش باشد، گاهی در زندگی شرایطی پیش می آید که اجرای نقش اول شخص حاضر در صحنه هم شهامت می خواهد، هم مهارت و هم دانش که در آن لحظه ممکن است هیچ کدامشان را نداشته باشی یا چگونه استفاده کردن از آنها را فراموش کرده باشی وحتی  نشانه هایی که قرار است راهنمایت باشد را نیز نبینی...

زندگی من و هرکس دیگری پر است از این لحظه ها، و این حس که در آن لحظه ی خاص  نتوانی آنی باشی که باید باشی و گوشت در همهمه ی صداهایی که درگیرت ساخته قدرت تشخیص آنچه باید را، از دست داده باشد و گاهی چشم ت آنچه باید را ندیده باشد و اصلا تو در میان انبوهی از اطلاعات و نشانه ها گم شده باشی و بعد حسرت آنچه از دست داده ای ممکن است تا ابد در دلت بماند...





پ.ن1: و زندگی هر روزمان پر از انتخاب است.
پ.ن2: و اگر اعتماد و اعتقاد به خدایی خدا پر رنگ تر بود، تا به این حد بی تابی و بی قراری چاشنی انتخاب هایم نمی شد.
پ.ن3: ومن نگران انتخاب هایی هستم که ساده از کنارشان گذشتم.
پ.ن4: مثل خیلی از اوقات دیگر، دلتنگ چیزی هستم که نمی دانم چیست...

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٢/٢٧ نظرات () |