یک سال و یک ماه و بیست و نه روز...

 

 

 

 

همه ی همه اش یک سال و یک ماه و بیست و نه روز ِ ناقابل بین مان فاصله است، همین یک سال و یک ماه و بیست و نه روز که مشخص می کند من از او بزرگتر و او از من کوچکتر است، وگرنه حالا که برای خودش مردی شده و قدی به بلندای یک سرو جوان، دارد و صورت بانمک و دوست داشتنی اش پر شده است از سیاهی و زبری چیزی به نام ریش و صدایش هم تنین صدای مردی جوان، مردی شبیه پدر که بسیار جوان است ، را تداعی می کند،  دیگر نمی شود روی بزرگ بودن شناسنامه ایی مانور داد..

اما همین یک سال و یک ماه و بیست و نه روز، از وقتی که یادم هست هم اصلا به چشم نمی آمد و همیشه فاصله ایی نبود و همیشه او، نیمه دیگری از من بود و همیشه ی خدا کافی بود یک نگاه به چشمان ِ درشت ِ مشکی ِ پر از شیطنتش بیاندازم تا ته ماجرا را با هم یکی کنیم و همیشه حرف های توی دلمان، آنقدر برای هم ملموس بود که نیازی به خرج واژه نبود تا از چند و چون آنچه در دلمان می گذرد، خبردار شویم و همیشه همین که می دیدمش، آن نا آرامی نداشتنش یک هو به آرامشی تمام مطلق ، تبدیل می شد و انگار بودن او بود که ضربان قلبم را آرام می کرد و...

 

همین برادر ِ یک سال و یک ماه و بیست و نه روز کوچکترم، همین که این روزها توی ِ دلم داداش حاجی صدایش می کنم، همین که این روزها از بزرگ تر شدنمان می ترسم، می ترسم که نکند بزرگ شدن ، یک سال و یک ماه بیست ونه روز را جلوی چشمانمان بزرگ جلوه دهد و دیگر نتوانیم همین که به هم چشم می دوزیم، ته ِ ته ِ دل ِ هم را بخوانیم و ..

همین که بسیار دوست ش دارم، همین که آرامش م است، همین که حالا زورش خیلی بیشتر از من است، همین برادری که یک سال و یک ماه و بیست و نه روز از من کوچکتر است و حالا برای خودش مردی شده...

 


 

 

 

پ.ن1: گاهی که به نزدیکی مون شک می کنم، یه امتحان کوچیک، یه حرف، یه انتخاب پیش روت می آرم و همیشه خوشحال می شم از اینکه هنوزم به هم خیلی نزدیکیم.

پ.ن2: اینکه با هم هوس یک چیز می کنیم، با هم تشنه مون میشه ، اینکه دلمون یک چیز می خواد، اینکه ... اینکه من چقدر خواهرانه دوستت دارم، همه ی این ها رو می دانی؟!

پ.ن3: تو هم گاهی مثل من، نگران این رابطه ی دوست داشتنی می شی؟!

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۳/٢۳ نظرات () |