کتابی به اختصار

 

 

... هلیا! برای دوست داشتن هر نفس از زندگی، دوست داشتن هر دَم ِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز ِ نو، خراب کردن هر چیز ِ کهنه را و - برای عاشق عشق بودن، عاشق ِمرگ بودن را.

*****

… افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان فرمانروای نیرومند ترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است.

هلیا! تحمل تنهایی از گدایی  دوست داشتن آسانتر است. تحمل ِ اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی ِ حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند ِ فروتن ِ انحراف نیست؟

نه هلیا، بگذار انتظار فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم.

*****

 ... من که از درون دیوار های مشبک، شب را دیده ام و من که نور را چون بلور بر سنگ ترین سنگ های ستم کوبیده ام، من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام، هرگز ستایش گر فروتن یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد، زیرا نه تو ماندنی هستی نه من هلیا، آتچه ماندنی است ورای من و توست.

*****

هلیا ! من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن! من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم. من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم. آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم.آن لحظه ایی که خاکستری ِ گذرای ِ زمین در میان موج جوشان ِ مه، رطوبت سحرگاهی داشت. من هرگز نمی خواستم از عشق، برجی بیافرینم مه آلود  و غمناک با پنجره هایی مسدود و تاریک.

هلیا! تو زیستن در لحظه را بیاموز و از جمیع فرداها پیکر ِ کینه توز بطالت را میافرین! مرگ سخن دیگریست، مرگ سخن ساده ایست و من دیگر برای تو از نهایت، سخن نخواهم گفت. برای تو از لحظه های خوش صوت، از تقدس بی حصر هر نگاه که می خندد، برای تو از سرزدن سخن خواهم گفت، رجعتی باید هلیا، رجعتی دگر باید...

 

 

.:بار دیگر شهری که دوست داشتم، نادر ابراهیمی، انتشارات روزبهان:.

 

 

"این متن برای شرکت در جشنواره کتابی به اختصار میباشد"

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٥/۱٢ نظرات () |