من از آن روز که در بند توام آزادم!

 

 

 

 

 و امروز ناگهان متولد شد
با وجود تمام  گزارشات لحظه به لحظه
و علم به ریز و درشت جزئیاتی که اندک تردیدی از چگونگی وقوع واقعه را از بین می برد
به نحوی شگفت انگیز، غیره منتظره از آب در آمد.


دلم می خواهد فراموشش کنم
پاکش کنم از میان تمامی دیروز ها و فردا ها
یک حفره ی ِ کوچک  و ریز ِ نا دلخواه بماند در میان تمام روزهایی که بی درد متولد شدند
و در سر مستی کودکانه قد کشیدند و در کمر کش جوانی ، همچون کهنه مردمانی زیستند که چگونگی بودن تنها ارثشان نبود...










پ.ن1:  آنقدر سر به سر روزهایم گذاشتم تا گم شدم.
پ.ن2: کی می تونه نشونی از من ِ من داشته باشه وقتی فقط خودم نشونی شو داشتم و قورتش دادم؟!
پ.ن3: یک شب ِ خوب، با ورقی  نو از انسانی که ناگهان شاعر شد!
پ.ن4: شب بخیر، صبح بخیر!

 

 



نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٦/۱۳ نظرات () |