بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش..

 

همیشه حرف هایی هستند که نمی دانی چه طور به زبانشان بیاوری٬ جنس حرف ها طوری است که نمی شود هیچ واژه ایی را خرجشان کرد٬ نه اینکه سخیف و دست پایین باشند٬ نه٬ آنقدر خاصِ خودت و آن لحظه ات هستند که نمی توانی واژه ایی هم ارزش با آن پیدا کنی. شبیه راز نیستند٬ احتیاجی در خودت می بینی که نیاز به اشتراک گذاشتنشان را در تو پررنگ می کند٬ دلت می خواهد یکی را که عین ِ عین خودت است بیابی و همین که به چشم های هم نگاه می کنید تمام آنچه باید٬ از سلول های چشم تو به چشم او منتقل شود و در لحظه ایی او تماما بشود خود ِ تو و تمام حس و حال ِ تو را  همانطور که خودت حس و درک می کنی٬ درک کند. خیلی هم دایره ی این حرف های محدود و خاص نیست٬ آنقدر گاهی گسترده و وسیع می شود که حالت را در هنگام دیدن کودکی که تمام صورتش شکلاتی است شامل می شود٬‌در دیدن چهره ایی قدیمی که در گذر زمان دست نخورده نمانده٬‌در شنیدن ملودی که یک جور دیگر در گوشت نواخته می شود٬ در دیدن سرسره ی رنگ و رو رفته پارکی که کودکی ات را در آنجا سر کرده ای٬‌اصلا خلاصه اش می شود تمام اتفاق های ریز و درشت زندگی٬‌یا بهتر است بگویم تمام آنچه زندگی ات را شامل می شود. دلت می خواهد کسی باشد شبیه خود ِ تو ٬ کسی شبیه تمام نیاز هایت.

و سخت است که یک کلکسیونر باشی در داشتن دوست و  کم نباشد لحظه هایی که دچار آن حس ِ زبان نفهم ِ عجیب شده ای که هیچ رقمه نمی خواهد بگوید چه ات است و یک جورهایی هم بفهماندت که تمام این حس و حال مربوط می شود به حرف های تو ی دل مانده ات٬ به بی خیال نگذارندن لحظه هایی که باید می گذشت..به جای خالی کسی که باید همین لحظه کنارت باشد و نیست. به دوستی شبیه همین یک عدد بنده خدای نازنین که هر لحظه بودنش چه ها که با من نمی کند٬ همین که بی واژه می فهمدم٬ همین که گاهی فکر می کنم من ِ منتشر شده در آن سوی این سرزمین است٬..

یعنی می توان متصور شد که حرف ها هم قبرستان دارند؟ خوب وقتی باید گفته شوند و گفته نمی شوند و آن ته ها توی دل جمع می شوند٬‌ و دل را سنگین می کنند٬‌ و یک چیز های سنگینی هم می فرستند که راه گلویت را سد کنند و بی حوصله ات می کنند و خسته ات می کنند و .. باید کاری کنی که از دستشان راحت شوی٬ یا اگر تو کاری نکنی٬ بالاخره هر چیزی عمری دارد٬ برای همیشه که نمی شود زنده بمانند و جولان دهند . آنها هم سنشان زیاد می شود٬ آن ها هم پیر می شوند٬ آن ها هم اعتبارشان را از دست می دهند٬ آنها هم روزی می شود که محو می شوند. اما همیشه تا با خودت کنار نیایی٬ تا رها نشوی از انبوه نباید هایی که شبیه باید شده اند٬ با مرگ هر حرف ِ نا معتبر ِ از ارزش افتاده ایی٬ حرفی نو متولد می شود که ممکن است روزی بشوند شبیه دردی٬ بغضی٬ سرطانی که دیگر قابل کنترل نیستند.

تمام این ها را گفتم که بگویم برای لحظه های خاص خود دوستی را بیابید‌٬ دوستی که زحمتی نباشد برایتان تا به درک مشترک برسید٬ دوستی که اولین گزینه باشد برای تمام لحظه هایی که دلتان حال و هوای خسته کننده ای به خودش گرفت٬ دوستی که بعد از پرسیدن حال و احوال حرف های مشترکتان ته نکشد...

 

 

پ.ن۱: آرامش این روزهایم را مدیون آن انتظاری هستم٬ که از کسی ندارم.

پ.ن۲: و مقدس ترین رابطه در بین روابط آدم ها٬ رابطه ی انسان با خودشه.

پ.ن۳: روزی شاید٬ شماره ایی ناشناس بیاید و آشنا تر از تمام آنچه باشد که در ذهنت ثبت شده..

پ.ن۴: امروز  هفته ی دوم به پایان رسید و من تقریبا مطابق برنامه ایی که باید٬پیش نرفتم!

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٧/۱٤ نظرات () |