شبی افسون کننده بود...

 

 

فکرش را بکن، توی همین لحظه ها که من و تو با دردهای نداشته مان درگیریم، توی همین حالمان که از بی خیالی ، برای خودمان هزار و یک داستان ساخته ایم، یکی هست آن پایین ها که با هر تپش قلبش، تمام وجودش ، تمام هست و نیستش می لرزد. یکی هست که تمام دارای اش از دنیا همان مروارید هاییست که با هر لبخندی به رخ زمین و زمان می کشد، وقتی دغدغه ی زندگی من، برند چیزهایی ست که روزمرگی هایم را پر می کند، کسی همین نزدیکی هاست که نمی داند امروز هم چه طور حجم بودنش را مسطور کند، کسی هست که دست های خالی اش پرتر از تمام بود  و نبود من است، کسی هست که آسمان دلش انتها ندارد، فکر می کنم در تمام لحظه هایی که من برایشان بازی و ادا در آوردم، کسی در کنارم، در حوالی ام بود که نمی دانست برای کدام دردش قهقه بزند، ..




پ.ن1: من معتقد به جبر و اختیارم، اما به قانون زمین مشکوکم..
پ.ن2: اینجا اتفاق های خوبی در حال وقوع است.
پ.ن3: بهار را به هوای سر به هوایش می شناسم،
    این همه متانت به تن طفل تازه متولد شده زار می زند...

 


نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/۱/٢۱ نظرات () |