گل های اتاقم یخ بسته اند، از بس که نیامدنت را ها کردم/..

خسته باشی
خودت ، روحت، حست ..
نای گام برداشتن نداشته باشی

دلت ، روحت، بغضت جایی گیر کرده باشد..

 

وقت کوچ، خانه را همان طور که همیشه بود گذاشته بودی؛ پنجره هایش باز، کلید زیر همان گلدان سفالی فیروزه ایی و اذن دخولت همان کتیبه ی ..

تو به اراده ی خودت کوچ نکرده بودی، تو دلت توی این خانه، توی این هوای گرفته، توی این خاطرات نمور جا مانده بود، دلت توی کوله ات جا نشده بود، هیچ چیز توی کوله ات جا نشده بود، تو نرفته بودی که باز نگردی، تو نرفته بودی که ....

 

من برگشته ام؛ خانه همان خانه است، حتی خاک هم دستی به سر و گوشش نکشیده است، من اما آن مسافر کوله به دوش دیگر نیستم، من اما دیگر خودم نیستم/...

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ نظرات () |