رقصی چنین میانه میدانم آرزوست...

 

 

اینکه چرا دیروز مسیر برگشتم به خونه با همیشه فرق داشت ، اینکه چرا اینقدر اصرار داشتم زودتر از معمول کلاس تعطیل شه ، اینکه چرا با آدمی که این روز ها حتی حوصله حرف زدن باهاشو ندارم هم مسیر شدم و به خاطرش حاضر شدم کلی از مسیر رو پیاده گز کنم ، همه و همه اتفاق های پیش و پا افتاده پیش بینی نشده ای هستن که گرچه برای وقوعشون دلیلی ندارم اما همه ی این ها ختم می شه به جمله کوتاهی که نمی دونم چطور از وسط حرف های اون دختر سر در آورد، همون دختری که ازم پرسید:

- فرودگاه از کدوم طرف می رن؟!
- اِ ، چرا اومدی اینجا؟!
از این مسیر خیلی سخته ، برو شهرداری ، از اونجا مستقیم می برنت فرودگاه
دخترک با لبهایی که به پوزخند زشتی زینت گرفته بود گفت:
- آخه مسیر شهرداری بسته است؛ شهید آوردن... از همین طرف راهنماییم می کنید؟!


شهید آوردن...
شهید...


هنوز 10 روز از خوابی که دیده بودم نگذشته بود، خوابی که توش زائر مزار یه شهید بودم... شهیدی که گم نام نبود...هم اسمشو خوب دیده بودم ، هم عکسشو... می خواستم روی سنگ قبرشو بشورم... اما یکی قبل از من اینکارو کرده بود، اما من گفتم: عیب نداره ، حداقل رو سنگش دست که می تونم بکشم...

تا چند روز فکرم مشغول و درگیر این خواب بود... دیگه کم کم داشتم فراموشش می کردم، تا اینکه وسط یه خیابون فرعی ، جایی که هیچ وقت پام به اونجا باز نمی شد، یه ردی از خوابمو پیدا کرده بودم...
تموم مسیرو تا شهرداری بی هیچ اختیاری طی کردم... من متصل شده بودم به به انتهای ریسمانی که سر دیگه اش وسط میدون شهرداری بود..
اولین چیزی که دیدم اسمش بود... ستوان سوم شهید فرزاد غمخوار
شبیه همون اسمه .. اما... من که مطمئن نیستم...
تا چشمم به عکس افتاد...

                              شهید فرزاد غمخوار

 خدای من ... این همون شهیده... همون که تو خواب به زیارت قبرش رفته بودم... همون که دست کشیده بودم رو سنگ قبرش...
اختیارم دست خودم نبود... کنار چندتا خانوم که همه پرچم پاک و مقدس ایران رو داشتن پاهام از حرکت وایستاد.. از خانومی که کنارم بود پرسیدم

- این آقا چطور شهید شدن؟؟
- منافقا .... منافقا تو سنندج شهیدش کردن .... یه سال بود ماموریت رفته بود اونجا...

بعد با دستش یه پسر بچه که پرچمو رو سرش گذاشته بودو نشونم داد و ادامه داد: همین یه پسرو داشت، فقط 9 سالشه...

و من حتی اختیار سیل اشکی که از چشمام جاری بود رو هم نداشتم...
دیگه نمی فهمیدم زمان چطور می گذره.. صدای لا اله الا الله منو به خودم آورد...
تابوتو آروم آروم می بردن سمت آمبولانس... پاهای منم آروم آروم به حرکت افتاد...
کنار آمبولانس یه جایی برام خالی گذاشته بودن... تابوت رو دست ها چرخید و رفت تو آمبولانس

-عیب نداره ، حداقل رو سنگش دست که می تونم بکشم...

صدای خودم بود که تو گوشم پیچید .. بی اختیار دستم بلند شد، مثل تو خواب دست کشیدم به تابوت پاکه شهید ... بهش گفتم : خودت منو تا اینجا کشوندی ... خودت دعوتم کردی... هوامو داشته باش... خیلی سفارشمو بکن... مراقبم باش شرمنده ات نشم...

دستامو که از عطر تابوتش معطر شده بود، به صورتم زدم... زنده شدم...
جواب همه سوال هامو گرفته بودم... دیگه چیزی برام گنگ و نامفهوم نبود...

 

آمبولانسی که پیکر پاکت توش بود ، آروم آروم از جلوی چشمای خیسم دور شد... جمعیت هم کم کم از دورم رفتن... من موندم و اشکام و چشمایی که مات مونده بود رو عکست...

 

 


پ.ن1:خدایا ؛ خودت تقاص خون پاک این  جوون های دلیرو که به نا حق به زمین ریخت شد رو بگیر...
پ.ن2:برای شادی روحش ، لطفا صلوات بفرستید
پ.ن3: خدایا، شکرت... ازت خیلی خیلی ممنونم

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/٧/٢٠ نظرات () |