سفید.... سیاه....خاکستری

 

 

سیاه، سیاه است
چه خود را سیاه بداند
... خود را سیاه معرفی کرده باشد
چه تو به طریقی دانسته باشی که سیاه است

سفید هم همینطور
چه سفیدی اش را به اثبات رسانده باشد
چه به نظرت سفید آمده باشد
درهر صورت سفید است

وقتی روی سفید ، سیاه بیاید
و یا روی سیاه، سفید...
( درست مثل دست نوشته هایم که بر روی کاغذ سفید جا خوش کرده اند)
هر کسی ، هر قدر هم که در بینایی اش مشکل باشد خواهد توانست ( البته اگر کاملا نابینا باشد هم اگر بخواهد می تواند) باز تن سفید کاغذ را زیر رگه های سیاه شده تشخیص دهد
و وقتی تو با او که کاملا متفاوت از توست، چنان عجین می شوی که با چشم غیر مسلح که هیچ ، با چشم مسلح هم یافتن مرزی بین تو و او دشوار می شود ، چگونه توقع داری تو را همچنان سفید بدانم و او را سیاه..؟!
چگونه سخن از مرزی به میان می آوری که مدت ها پیش نابود شده؟


تو با او یکی شده ای و اینک دیگر نه تو سفیدی نه او سیاه...
خاکستری شده اید..
اصلا یکی از خاصیت های مکمل بودن همین است
گاهی به جای آنکه کامل کننده باشد ، رقیق کننده است
تو با او که فاصله بین تان از ابتدا فاصله ای نزدیک به فاصله زمین تا آسمان بود عجین شده ای و می پنداری همچنان خودت مانده ای بی آنکه متوجه تغییر شده باشی ، از اساس تغییر کرده ای وگرنه توانایی عجین شدن را چکونه بدست آورده ای؟!


و آدم که خاکستری می شود درست می شود شبیه وسیله ای که کار خود را کرده و سمساری تنها جایی است که خریدارش است یا آدم های داغان تر از خود...
و زندگی در دنیای آدم های خاکستری سراسر درد است
درد درک
درد فهم
درد اگاهی
درد شور
درد شعور
درد ناب بودن
درد خالص بودن
درد ...

 

 

 


پ.ن1: شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه می کنند... حسین پناهی
پ.ن2: مخاطب تمام تو ها ، او ها و سایر ضمیر ها خودم بودم
پ.ن3: من هم یه آدم کاملا خاکستری ام... البته درجه ام بیشتر به سیاهی می زنه
 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/۸/۱ نظرات () |