او... خواهد آمد

 

 

 

ای صاحیب دقیقه های انتظار، نمی دانم این چندمین جمعه بود که از آغاز آشنایی ما گذشت؛
تا یادم می آید چشم انتظار تو بوده ام.
قاصدک ها، هر روز خبر از کشتار شقایقی می دهند، مگر نقاشی ستم، چقدر به رنگ سرخ نیاز دارد؟! می دانم، مسیر آمدن تو، همین نزدیکی هاست که فریادهای بی جواب شنیده می شوند- همین نزدیکی ها، وقتی عطر نرگس های سوخته فلسطین و لبنان در فضا می پیچد، در پس این همه ابر سیاه، رعدنا المهدی تو، بارش هماره بهار بی پاییز را مژده خواهد داد.

 

بی گمان زلالی تو در خشکسار زمان، جریان خواهد یافت و شرمساری بر رخسار ناباوران نقش خواهد بست و بشارت جاودانگی حکومت تو بر قلب ها را نوید خواهد داد. درد تو را به تنهایی نمی کشم که تمام سنگرزه های زمین، منتظر گام های تواند تا کوه شوند و پرچم تورا در اوج عشق خود برافرازند و آن وعده محتوم، چه نزدیک است؛ اگر عاشق باشی!
پابه پای ثانیه ها، به تو می اندیشم؛ به تو که تقویم ها، آمدنت را به انتظار نشسته اند و عقربه ها، جمعه های ساکت متروک را به امید آمدنت طی می کنند.

 

تمام دست ها برای شمردن این روزهای خاکستری کم است. من اما به دست های سبز تو ایمان دارم و می دانم روزی ، تمام قفل ها شکسته می شود و همه گره ها باز. می دانم که روزی از راه می رسی و زمین، جان تازه می گیرد. من هر روز، صدای زمزمه باد را می شنوم که می گوید: "الیس الصبح بقریب".

 

آغوش پنجره باز است و کوچه ای در حوالی دل، بی قرار آمدن تو...
شاعرترین آدم ها وامدار تواند. چشم هایت، واژه واژه، غزل های مرا دستکاری می کنند.
چگونه عشق را پنهان کنم؛ وقتی غزل هایم از عطر تو سرشارند و دست هایم، بی حضور تو بی پناه؟!


در امتداد جاده شب ، مسیر صبح ، هزار قافله بی قرار، تورا می جویند و دستان به آسمان برخاسته هزاران عاشق دلسوخته، تو را از خدا طلب می کنند.
لحظه ها چه ملتهب و بی تابند و شب های بعد از این، چقدر بی ستاره! و من هنوز منتظرم، تو خواهی آمد و همه دعاهای مستجاب نشده ام ، به اجابت خواهند رسید.

نوشته شده توسط در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ نظرات () |