خاک...خون.... حسین

 

 

 

دوباره سرخ
دوباره کبود
دوباره خاک خسته از تحمل بار سنگین شرم
دوباره قلبی که تپش های سهمگینش ، وجود را به یکباره نابود میکند
         دوباره آب
             دوباره آه

                     ........

این سیل اشک نیست
این قلب  از ترحم نیست که اینگونه بی تاب شده است
این خونها از دیدن چیزی شبیه حقارت نیست که اینگونه به جوش آمده اند

اینجا
   سرزمین من است
      سرزمین سبز و زنده من

امروز شاید روزی شبیه تمامی دیروزها باشد
 و شاید قالبی برای تمامی فرداها
اما
     ما دیگر مهر سکوت بر لبانمان نخواهیم زد 
و ندای توبه را چون آنها که به خواب رفته بودند
خیلی دیر
        و خیلی دور سر نخواهیم داد

عاشورا روزی است که هر روز در وجودمان متولد میشود
و حرف های او که چیزی نگفت
جز حقی که جدش
    و پدرش به زبان رانده بودند 
هر روز در گوش هامان زمزمه می شود
و بر لبانمان تکرار

تاریخ واژه ناموزونی است برای عبارتی چون عاشورا
ما زمان را هماره به سخره خواهیم گرفت
ما با حجم لطیف عاشورا زنده خواهیم بود
زندگی را درس خواهیم داد

نوشته شده توسط در ۱۳۸۸/۱۱/۸ نظرات () |