آمدنش شبیه همه اتفاق های ناگهانی بود
از همان ها که هیچ منتظرش نیستی و کمتر از هر وقت و زمان دیگری
احتمال وقوع حادثه ای را می دهی،
درست مثل همیشه ی همین اتفاق ها،
به طور کاملا نا محسوس حاضر شد به طور آنی محسوس شد و نام اتفاق
ناگهانی را به خودش گرفت...

 


همین بود ماجرای آن حس عجیب ناگهانی که این روزها بر من نازل شده و
گویی خیال رفتن ندارد..
شاید همین روزها من از وادی نامعتبرم کوچ کردم... کسی چه می داند

 

 

 

 

 


پ.ن1: خوبیم.. خوشیم ... اما تو باور مکن
پ.ن2: این روزها از چیز دیگری هم رنج می برم و آن گم شدن حافظه کوتاه مدتم است...
پ.ن3:...
پ.ن4: مرتضی آوینی از جمله آن آدم هاست که اسمش هم صلوات دارد، لا اقل برای من که این طور است، کاش می توانستنم چیزی برایش بنویسم...

 

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱/٢۱ نظرات () |