اینکه چهره ات، رفتارت، نوع حرف زدنت  و هرچیز دیگرت شبیه کسی دیگر باشد،
 موضوعی ایست که هم برایم جالب است، هم عجیب.
اینکه بی آنکه بدانم در دورنمای خاطرات کسی حضور داشته باشم، آن هم گاهی از نوع پر رنگ، اینکه کسی با دیدنم ، مرا مهمان آن  لبخندهای شیرینی می کند  که معنی و مفهومی جز مرور خاطرات گذشته را ندارد، اینکه درون نگاه کسی گم می شوم و بی خبر از هر حسی ، با او که نمی شناسمش هم حس می شوم،
همه و همه هم برایم شیرین است و هم هیجان انگیز.
گاه حتی ممکن است کسی از دیدنم اخم به چهره اش هم بیاورد
اما همه این اخم ها و بد عنقی ها را به پای آن لبخندی که من صاحبش نیستم اما دلیلش هستم قربانی می کنم.


 
راستش قشنگترین این حس ها  زمانی است که رفته رفته که بزرگ می شوی ، بشوی نیمه دیگر سیبی که از وجودش ، وجود یافته ای ،
بشوی شبیه مادرت، شبیه پدرت،
 و چه لذتی دارد نگاه کردن به چهره خود در زمانی که هنوز به آن دچار نشده ای یا مدت هاست از آن فاصله گرفته ای...
یا تمام رفتار و ویژگی هایت را درون قالبی غیر از جسم خودت ببینی ..

زیباست ، هرچه هست برایم بی نهایت زیباست..







پ.ن1: در اینکه ما نقاشی های بزرگترین طراح عالم هستیم ، شکی نیست ، اما همین نقاش بزرگ هم گاهی دوست دارد نقاشی هایش شبیه هم باشند، لااقل در بعضی جهات...
پ.ن2:....

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٢/٦ نظرات () |