من امروز عاشقم به جهان...

 

 

 

و
من
ناگهان عاشق روز هایی می شوم که
قضای نماز صبح َم را با نماز ظهر یا عشإ نمی خوانم..
که ادایش می کنم
درست
و به وقت خودش.

قبل از آنکه حتی ذره ای از نور در تن سیاه شب تزریق شود.
و چه آرام است ذهن همیشه پریشان و آشفته من در آن وقت صبح
و شیطان هم گویی خمار و خواب آلوده است که هی وجودم را از لا به لای
واژه های نمازم بیرون نمی کشد..

در هم تنیده می شود تن و جانم...
همه وجودم در یک واژه
در یک مفهوم به اشتراک می رسد، هم آهنگ می شود
و
من چه بی مجابا عاشق روزهایی می شوم که تو دلسوزانه بیدارم می کنی ...
و چه گواراست به زبان آوردن بند بند بندگی ...

 

 

 

 

 

پ.ن1: فکرشو بکن، از خوابت دل می کنی که بگی " فهمیدم با همه بدی هام
باز دوسم داری"
پ.ن2: برام دعا کنید روزای عاشقیم بیشتر شه...

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۳/٧ نظرات () |