جیک جیک جیک جیک....

 

 

 جیک جیک جیک...

 

 

 

تند تند زدن قلبشان را دوست داشتم
شاید برای همین بود که محکم توی مشتم می گرفتمشان و فشارشان می دادم...
با اینکه چندین و چند بار دیده بودم که بیشتر از یک هفته نمی مانند ولی باز تا  چشمم بهشان می افتاد نمی توانستم جلوی میلم شدیدم به خردشان را بگیرم...
این آخری ها یاد گرفته بودم آنها که خمار تر بودند و کمتر از سر و کله بقیه بالا می روند بیشتر زنده می مانند..
هر وقت هم که می خواستم از بین آن همه جوجه یکی را انتخاب کنم و با تمام وجود از خدا می خواستم که جوجه وقتی بزگ شد تبدیل به مرغ شود و صبحانه هایم را با تخم های غنی کنم ولی نشد که نشده، کمی که بزرگ می شدند و آن تاج که خود نمایی می کرد دوباره کاخ آرزوهایم ویران می شد...


حالا دیگر نه از صدای جیک جیکشان خوشم می آید ، نه وقتی می بینمشان میلی برای خریدن دارم
این آخری ها هم که گفته اند دیگر نخرید این موجودات کوچولوی دوست داشتنی را...



 



پ.ن1 وقتی آدم شروع می کند از چیز هایی بگوید که دیگر ندارد یعنی دیگر بزرگ شده است، نه؟!

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۳/۳٠ نظرات () |