حس و حالم خوش نیست..

 

 


گاهی وقت ها از فکر کردن می ترسم، ترجیح می دم همون آدمی باقی بمونم که سرشو تو لاک خودش فرو برده و هیچ چی نمیبینه و نمی شنوه و البته نمی فهمه و یا ترجیح می دم کسی رو نبینم و نشناسم و بی رنگ و نامرئی باشم تو ذهن و خاطره همه آدمها، راستش اولش حسش قشنگه ولی دوباره فکر اینکه مرگت برسه و هیچ کی نباشه که یادش مونده باشه که تو هم یه وقتی بودی تا از نبودنت نگرون بشه و سراغتو بگیره خیلی می ترسونتم واسه همین دچاره حسه الانم می شم و تصور و خیالم به شدید ترین شکل ممکن شروع به فعالیت می کنه و سعی می کنه جسممو  لا به لای این همه سیاره و کهکشون بچرخونه تا شاید تو یکی از این سیاره ها یه موجوده کوچولوی دیگه پیدا بشه که اونم تنهاست و همه دلش نگرون گل قرمزشه...



فکر می کنی اگه راه بری و ذهنت رو دگیر قدم زدنت بکنی یکم سر و صدای ذهنت رو کمتر بشنوی ، یا امیدواری که ذهنت از دیدن این همه چیزه جدید خسته  شه یا فعالیت هاشو سوق بده یه سمت دیگه که اینقدر تلخ بودنت رو تو ذوقت نزنه، ولی نمیشه و تنها نتیجه ی در کناره آدم ها بودن ، منزوی شدن بیشترو بیشتر تو لاک خودت فرو رفتنه!



دوباره برگشتن به جزیره و فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن....


این روزها هم عجیب روزهاییه.

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٥/٢۱ نظرات () |