قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود...

 

از روی شرم، نه می تونم قرآن بخونم، نه دعا، نه مناجات نامه..
چطور می تونم بگم خدایا من حرفتو گوش کردم و به خاطر ِ تو که دوست نداشتی گناه کنم ، گناه نکردم ، وقتی این کار رو نکردم؛ چطوری بگم دوسِت دارم و حرفت برام سنده وقتی خیلی جاها پای ایمانم لنگیده، چطوری بگم خوبِ تو خوبِ من بوده ، بدِ تو بدِ من که خیلی جاها خوب و بد رو با معیار های خودم یکی کردم، چطوری بگم تو تنها معبود منی وقتی تو کل ِ زندگیم هزار جا که نباید سر خم کردم...





 

 

 



پ.ن1:یه دوستی می گفت: چه طوریه که خدا گناه رو دوست نداره ولی گناه کارها رو دوست داره؟!
پ.ن2:پای ارادتم بد جوری لنگ می زنه... کسی یه شکسته بند ِ خوب سراغ نداره؟!
پ.ن3: ...
پ.ن4: کارگردان یک فیلم مناسبتی: چون کارهای مناسبتی زمان کمی برای تولید دارن، نمی تونیم اون جور که بایدفیلم بسازیم.
پ.ن5: انگار اتفاق های مناسبتی یهو تو تقویم نازل می شن، مثلا ما که نمی دونیم چند ماه ِ دیگه بهمن میاد و یا محرم کی از راه می رسه..
پ.ن6: برنامه سحرهای فرزاد جمشیدی رو از دست ندید، یه تنه جبران تموم بی سوادی  اهالی تلوزیون رو می کنه.

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/٥/٢٧ نظرات () |