غریبه ی تنها..

 

 

 

 

- کفش های اینارو می بینیم یاد کفش های خودم می یوفتم..
- شما هم از اینا داشتین؟!


اونقدری از سنش می گذشت که بشه گفت خیلی ولی صورت چروکیده اش هنوز چنان زیبا به نظر میومد که نمی تونستی بهش بگی پیر..


- آره، اون موقعه ها ، ماله من از اینا بلند تر بود، شوهرم منو می برد خیاطی ، لباس های جورواجور می دوختن برام، موهامو درست می کردن، آخه شوهرم نظامی بود، لباسام همه کوتاه، حلقه ای ..
خندید و گفت قبل انقلاب آخه اینجوری مد بود...
-منم خندیدمو گفتم ولی حسابی خوش تیپ بودینا حاج خــــ ... مادر جون...



وسعت لبخندش بلندتر از تاریخ تصوراتم بود.. همو با فکر و خیال دنیای هم تنها گذاشتیم...








پ.ن1: و قاف حرف آخر عشق است، آنجا که نام من آغاز می شود.
پ.ن2: یاد و خاطره قیصر عزیزمون گرامی ..
پ.ن3: همیشه کم حرف هستم، مخصوصا با غریبه ها تو ماشین( بند اول از سفارش مادرم وقتی که بچه بودم رو هنوز رعایت می کنم:) ) اما اون خانوم پیر اینقدر دل نشین بود که اگه تو فکر نمی رفت دوست داشتم بازم باهاش حرف بزنم و خاطراتشو بشنوم.. البته این پست حاصل گفت و گوی سانسور شده من با اون خانوم بود...

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۸/٩ نظرات () |