روایت چند روز خاکستری

 

 

 

 

شبیه آدم هایی شده ام که همیشه می گویند چندتا پیرهن بیشتر از بقیه پاره کرده اند، آنها که فکر می کنند هر چه راه بود را رفته اند، هرچه بود را تجربه کرده اند، آن هایی که با اولین سوز سرما تا بن دندان را می پوشانند و هیچ تکان نمی خورند.
آنها که شبیه عینک ته استکانی اند، شبیه عصا ، شبیه کمری که کمی تا شده است، مو هایی که دیگر هیچ رد و نشانی از رنگی که بر آن بود نیست و همه یک دست خاکستری شده اند، شبیه کیسه های پر از قرص و دوا...
شبیه همه ی لحظه های منجمد  شده ام، شبیه خشکسالی ، شبیه برگ های زرد پخش روی زمین، شبیه میز های پر از عکس های خانوادگی، شبیه نمیکت های همیشه خالی ، شبیه جعبه های خاک گرفته نوار کاست و ویدیویی..
شبیه زمستان شده ام...

پیر شده ام انگار...





 

پ.ن1: باده بده ساقیا، ولی ز خم علی ..
پ.ن2: بزرگترین عید شیعیان مبارکتان باد.
پ.ن3: برف و سرما و چتر و دویدن و شیر کاکائوی داغ و دستکش و شال گردن و...
پ.ن4: ....
پ.ن5: حوالی این روزها، نشانی رد پایی را داده اند، مراقب باشید پامالش نکنید..

 

 

 




نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۸/٢۳ نظرات () |