من ، کتاب هام و اون مرد!

 

 

 

همه ی ما از روزهای اولی که کتاب خوندن رو شروع کردیم، کتاب هایی داریم که هر وقت چشمـ مون بهشون می خوره که تو کتاب خونه بین کتاب های دیگه جا خوش کردن، عرق شرم از سر و صورتمون مثل همین بارون های بی امون رشت، شر و شر می ریزه، تا یکی میاد تو اتاق و میره سمت کتاب خونه انگار که عکس ناجوری چیزی اون گوشه است، فوری میریم اون گوشه وای میسیم و استتارش می کنیم.
یه گوشه از کتاب خونه ی من هم، پر شده بود از همین کتاب ها، البته کتاب های بدی نبودن ها، یه سری کتاب که با ادبیات و طرز فکر من جور در نمی اومدن و به خاطر ناواردیم به دنیای کتاب و کتاب خوانی وارد دنیای من شده بودن، وگرنه خدای نکرده کتاب های رحیمی و مودب پور که اصلا..

همیشه فکر می کردم که چه طور از دستشون راحت شم ( شما بخونید از شرشون خلاص شم!) . چندباری به این فکر کردم اهداشون کنم به کتاب خونه ایی جایی یا تولد دوستام قالبشون کنم اما...  راستش این کارای سخاوتمندانه اصلا به گروه خونیم نمی خورد. تا اینکه اون روز چشمم افتاد به پیرمردی که مدت ها بود می دیدمش و کنار میدون( توشیبا، برای آشناهای احتمالی ِ رشت) کتاب های دست ِ چندم می فروخت. پیرمرد 60-70 ساله ایی که فکر می کردم از بد روزگار رو آورده به این کار و ارتباطش با کتاب ها قد ِ ارتباط ِ من با دنیای ما قبل ِ تاریخ ِ. یه نگاه به کتاب هاش کردم و دیدم با خط درشت وسط کتاب ها رو یه مقوا نوشته « کتاب های غیر درسی شما را به قیمت مناسب خریداریم» !
چشمام برق زد، حالا می تونستم نه تنها از شر کتاب ها خلاص شم که چیزی هم گیرم می اومد تو این اوضاع ( و این شاید دلیل اصلی من برای عدم اهدای کتاب بود! ) . خوشحال کتاب ها رو بردم پیشش و این شد آغاز ارتباط من با دنیایی که تا چند لحظه قبل حتی از حضورش خبر هم نداشتم. اون مرد همین طور که کتاب ها رو بالا و پایین می کرد از کتاب هایی که خونده بود گفت و از چیزهایی که از این راه دستش اومده، از فلسفه ، عرفان ، ادبیات ، سینما ، موسیقی و .. از نوع حرف زدنش هم کاملا مشخص بود تمام چیزهایی که می گفت حاصل تفکر و تجزیه و تحلیل مداوم خودشه. بعد از اینکه مطمئن شد عجله ایی برای رفتن ندارم دفترشو باز کرد و نوشته های خودشو نشونم داد، در مورد بعضی از آدم هایی نوشته بود که تو طول روز از میدون دیدش رد شده بودند و دریافتش رو نسبت به اون ها و البته بعضی آدم ها جرقه هایی شده بودن تو ذهن این آدم تا به چیزهای دیگه ایی برسه ...
من مات حرف های اون شده بودم و اون مرد هم متعجب از اینکه چرا این حرف ها رو برای من میزنه..
آخرش گفت : شاید تو هنوز دنبال راهی... البته که من هیچ راهی رو نمی تونم نشونت بدم
اما باز حرف هایی برای گفتن دارم...

 

 

پ.ن1: دوست دارم بدونم اون مرد در مورد من چی تو دفترش می نویسه و آیا اصلا این کار رو می کنه یا نه؟!
پ.ن2: و هر روز که از عمرم که می گذره اعتقادم به این جمله عمیق تر می شه که " آدم ها با اون چیزی که تو تصور ما خلق شدن خیلی فرق می کنن"
پ.ن3: و گاهی دوست دارم آدم بزرگی نباشم
پ.ن4: می دونم نوشته ی کمی طولانی حوصله آدم رو سر می بره ولی گاهی که نیستی حرف هات بلندتر می شه..
پ.ن5: کتاب ها رو نصفه قیمت خرید، یه کتاب از خودش رو هم نصفه قیمت بهم فروخت!

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱۱/٩ نظرات () |