تکرار دوباره ی یک حقیقت تلخ..

 

 

 

مادربزرگم از آن مادربزرگ های تپل ِ با عینک ته استکانی نبود، از آنها که هر حرفی را باید چنان بلند بگویی که بعد از چند جمله نفست بگیرد، از آنها که همیشه ی خدا پر اند از داستان و قصه های شیرین، از آنها که کمرشان در گذر روزها خم شده است، از آنها که فراموش می کنند، هم تو را ، هم تمام نام ها و نشانه ها را...
شبیه هیچ کدام از مادر بزرگ های تصویر شده در ذهن نبود..
اما تا بخواهی زیبا بود..
صورت و قامتش پر بود از خط خطی ها و نقاشی های خداوند،
یک پیکره ی خوش تراش بود از دستان خداوند
یکی از زیباترین تابلو های نقاشی شده در گالری خداوند..
زیبا بود و مهربان
آنقدر مهربان که همیشه صندوقچه ی قلبم پر بود از رسید های دریافت مهربانی اش..





 

پ.ن1: خیلی دوستش داشتم..
پ.ن2: او، رفت...

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٢/٩ نظرات () |