همزیستی...

 

 

ساده نگاه کردن را نمی دانست
همیشه گویی در بهت و حیرت بود
و تو آرزو داشتی صاحب آن چشم ها و ذهن باشی تا بدانی چه چیز در ورای آن مردمک های همیشه تا انتهایی ترین حد خود باز ، خودنمایی می کند که ساده نگاه کردن را از یادش برده است.
تو ساده بودی و سادگی را دوست داشتی و غیر ساده را نمی فهمیدی..
تو شاد بودی و حق مسلمت می دانستی که بخندی و برایت فرقی نداشته باشد دلیل خنده ات ترک دیوار باشد یا لیز خوردن پیرمرد همسایه...



تو ساده بودی و پرطراوت ، او پیچیده بود و سیاه و در خود تنیده..
کسی از آنچه رخ داده است خبر ندارد، اما ، حالا..
دیگر نه تو ساده ای و رنگارنگ نه او سیاه و مات ِ در ناکجا آباد...

               شبیه هم شده اید...





پ.ن1: تصویر خود درونیم و خود بیرونیم رو به نمایش گذاشتم که حالا در هم عجین شدند.
پ.ن2: ...

 


نوشته شده توسط در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ نظرات () |