دریغ مدت عمرم که بر امید وصالــ /بسر رسیـ ـد و نیامد بسر زمان وصالــــ

 

 

 

دلهره همان تلخی غیر قابل انکاری است که هر چقدر هم کوچک و غیر منطقی باشد، باز می داند از چه راهی وارد شود تا پیکره ی آرامشت را نابود کند. درست مثل سوراخ ریز بادکنک که با هیچ حواسی قابل شناسایی نیست اما تا به خود آیی بادکنک ِخوشرنگ ِ پربادت را تبدیل کرده به یک پلاستیک ِ مچاله ی ِبی مصرف..

درست وسط شادی و خوشی سال نو، یک دلهره ی ِ تلخ ِ ملتهب که هرچه تلاش می کنی منشأش را بیابی و نمی توانی وجود دارد تا به طور کاملا مضحکی رد پایش را بگذارد روی نبض آرامشت و با بی سلیقگی تمام رنگ بپاشد روی بوم تازه رنگ خورده ات..

و اینکه هرچه بهار های عمرت بیشتر می شود، دلهره هایت نیز به طور تصاعدی زیاد و پر رنگ می شود هم از آن حقایق نادلخواهی است که به سختی قابل پیشگیری است. اصلا هرچه موجودی ات( مدت زمانی که وجود یافته ایی!) بیشتر می شود، هر چه چیزهای با ارزش زندگی ات بیشتر می شوند، هرچه درکت از هر آنچه در اختیار داری بیشتر می شود، دلهره هایت نیز جدی تر و تو دل خالی کن تر می شوند.

و همه ی اینها یعنی تو آنقدر چیزهای با ارزش در زندگی داری که نگرانشان باشی...








پ.ن1: پدر، مادر، خونواده و تمام کسانی که دوستشون داریم از دلهره های همیشگی زندگیمون هستند...
پ.ن2: دلهره از اون جهت که ...
پ.ن3: درسته که خوبه آدم به جایی برسه که دلهره براش بی معنی باشه ولی برای آدمی تو شرایط من یکی از دغدغه های زندگیم، دلهره هام هستن...
پ.ن4: ...
پ.ن5: سال نو مبارک.

 

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۱/٧ نظرات () |